وى پديد آمد كه غسل واجب شد ، با خود گفت : گمانم شرط سفر را مراعات نكردهام .
بازگشت ، چون به درب خانه رسيد ، مادر را مضطرب يافت . پرسيد : اى مادر ! مگر اجازه نداده بودى ؟ گفت : بلى ، اما خانه را بىتو نمىتوانم ديد ، در پس در نشستم و گفتم تا نيايى برنخيزم .
گويند : چون مادرش وفات كرد ، روى به باديه نهاد .
- شبى رسول اللَّه - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - را ديدم پرسيدم : چه كنم تا خدا دل مرا از هوا بميراند ؟ « 1 » فرمود : هر روز چهل بار بگو :
« يا حىُّ ! يا قيّومُ ! يا لا إله إلّاأنت ، أسئلك أن تحيى قلبى بنور معرفتك أبداً . »
اى زنده ! اى استوار و پا برجا و استوار دارندهى مخلوقات ! اى كسى كه معبودى جز تو نيست ، از تو خواستارم كه پيوسته قلبم را به نور معرفت و شناختت زنده بدارى .
- در خواب حوريّهاى را ديدم ، پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت : از حوريان بهشت . گفتم :
« زوِّجينى نفسك . »
خودت را براى من به ازدواج درآور .
گفت :
« إخطبنى من سيدى . »
مرا از مولايم خواستگارى كن .
پرسيدم : مهرت چيست ؟ گفت :
« حبس نفسك عن مَألُوفاتِها . »
نفست را از چيزهايى كه به آن خو گرفتهاى نگه داشتن و زندانى نمودن . « 2 »
هامش
( 1 ) . در نسخهاى تعبير چنين است : گفتم : خدا را بخوان دل مرا نميراند .
( 2 ) . حلية الأولياء ( طبقات ابونعيم ) ، ج 10 ، ص 343 ؛ تذكرة الاولياء .