تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
وى پديد آمد كه غسل واجب شد ، با خود گفت : گمانم شرط سفر را مراعات نكرده‌ام . بازگشت ، چون به درب خانه رسيد ، مادر را مضطرب يافت . پرسيد : اى مادر ! مگر اجازه نداده بودى ؟ گفت : بلى ، اما خانه را بىتو نمىتوانم ديد ، در پس در نشستم و گفتم تا نيايى برنخيزم . گويند : چون مادرش وفات كرد ، روى به باديه نهاد . - شبى رسول اللَّه - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - را ديدم پرسيدم : چه كنم تا خدا دل مرا از هوا بميراند ؟ « 1 » فرمود : هر روز چهل بار بگو : « يا حىُّ ! يا قيّومُ ! يا لا إله إلّاأنت ، أسئلك أن تحيى قلبى بنور معرفتك أبداً . » اى زنده ! اى استوار و پا برجا و استوار دارنده‌ى مخلوقات ! اى كسى كه معبودى جز تو نيست ، از تو خواستارم كه پيوسته قلبم را به نور معرفت و شناختت زنده بدارى . - در خواب حوريّه‌اى را ديدم ، پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت : از حوريان بهشت . گفتم : « زوِّجينى نفسك . » خودت را براى من به ازدواج درآور . گفت : « إخطبنى من سيدى . » مرا از مولايم خواستگارى كن . پرسيدم : مهرت چيست ؟ گفت : « حبس نفسك عن مَألُوفاتِها . » نفست را از چيزهايى كه به آن خو گرفته‌اى نگه داشتن و زندانى نمودن . « 2 »
هامش
( 1 ) . در نسخه‌اى تعبير چنين است : گفتم : خدا را بخوان دل مرا نميراند . ( 2 ) . حلية الأولياء ( طبقات ابونعيم ) ، ج 10 ، ص 343 ؛ تذكرة الاولياء .