تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
پيرمردى مبتلا به كسالت جذام را ديدم . چشمش به من افتاد ، سلام كرد و پرسيد : عزيمت حجّ دارى ؟ با كراهت گفتم : بلى . گفت : رفيق سفر مىخواهى ؟ با خود گفتم : از همراهان تندرست پرهيز كردم ، به دست مجذومى گرفتار شدم ! جواب دادم : خير . گفت : همراهى كن . گفتم : به خدا قسم ، با تو همراه نخواهم شد . گفت : اى ابوالحسن ! « يصنع اللَّهُ سبحانه بالضّعيف حتّى يتعجّب القوىُّ . » ؛ ( خداوند سبحان با ضعيف كارى مىكند كه شخص قوى و نيرومند شگفت زده مىشود . ) با انكار گفتم : آرى ، چنين است و به راه خويش ادامه دادم . چون به منزل ديگر رسيدم ، همان پيرمرد را ديدم كه با فراغت و بدون هيچ كسالتى نشسته است . گفت : « يا أبالحسن يصنع اللَّهُ بالضّعيف حتّى يتعجّب القوىُّ . » من چيزى نگفتم اما در دلم گذشت كه بايد شخص برجسته‌اى باشد . با عجله رفتم و صبح‌گاه در منزل ديگر داخل مسجدى شدم ، وى را در آن‌جا ديدم . تا چشمش به من افتاد همان كلام پيشين را تكرار كرد . به خدمتش رفتم و زمين ادب بوسيدم و گفتم : « المعذرةُ إلى اللَّه و إليك . » از خداوند و از تو عذر و پوزش مىخواهم . پرسيد : چه مىخواهى ؟ گفتم : مىخواهم با تو همراهى كنم . گفت : خير ، زيرا تو قسم خوردى كه با من همراهى نكنى ، ديگر علاقه‌اى به همراهى با تو ندارم . گفتم : پس چنان كن كه تو را در هر منزل ببينم . قبول كرد و پس از آن رنج و تعب راه و گرسنگى از من زايل گشت و در سرم جز ديدار وى نبود و اين‌كه زودتر به منزل بعدى برسم و او را ملاقات كنم . تا رسيدن به مدينه در همه‌ى منازل وى را مىديدم اما همين كه به مدينه رسيدم ، از نظرم غايب شد و ديگر اثرى از وى نيافتم . چون به مكّه رسيدم جريان را با ابوبكر كتانى و ابوالحسن مزيّن و غير ايشان در ميان گذاشتم . گفتند : وى ابوجعفر مجذوم است ، سى سال است ما در آرزوى زيارت وى هستيم . برو ، شايد باز او را بيابى و در اين صورت ما را نيز خبر ده . در طواف ديگر بار او را ديدم . چون ايشان را اطلاع دادم ، گفتند : اگر ابوجعفر را ديدى ، نگاهش دار و ما را صدا بزن . در منى و عرفات ، وى