داد ، بلكه به يك نظر ، معانى استفاده شده مربوط به ظاهر و به نظر ديگر ، گويا در باطنشان مىگويند : ما براى فلان امر مىباشيم .
بنابراين ، اگر مىگوييم : خداوند كنار از مظاهر عالم نيست و محيط به جهان هستى است ( به نصّ كتاب و سنّت و عقل و شهود ) ، نمىخواهيم بگوييم : او سبحانه در مظاهرش حلول نموده و يا بگوييم در كنارِ آنهاست و ظهور و كمالاتشان داده ؛ بلكه مىگوييم ( بلاتشبيه ) : خداوند معناىِ عالَم هستى است در اصل ظهور و كمالاتشان ، در عين اين كه هر مظهرى به ظاهر ، نشان دهندهى اين است كه : من در اصل وجود و كمالات به خود نبوده و نيستم و به باطن نيز اشاره به آن معنى ، يعنى به هستى دهنده دارد : « يا باطِناً فِى طُهُورِهِ وَ ظاهِراً فِى بُطُونِهِ وَ مَكْنُونِهِ . »
( 68 )
« يا مُفَرِّقاً بَيْنَ النُّورِ وَ الدَّيْجُورِ . » « 1 »
اى جداكنندهى ميان روشنايى و تاريكى .
نور و ظلمت ؛ مخلوقات نمايش
نور و ظلمت ، دو مخلوق نمايشى هستند كه داشتنشان حكايت معناى نهفته در آندو مىكند كه مدبّرشان مىباشد .
( 69 )
« يا مَوْصُوفاً بِغَيْرِ كُنْهٍ . » « 2 »
اى خدايى كه توصيف مىگردى ، ولى نه به كنه .
هامش
( 1 ) . اقبال الاعمال ، ص 646 .
( 2 ) . همان .