جانب حق سبحانه به دو مىرسد ، رزقى است كه نصيبش شده و مبارك است ، از اين رو ديگر به خود و خواستهى خويش نمىتواند توجّه كند و همواره در پيشگاه الهى سرِ عبوديّت و ذلت در مقابل مسألتهاى خود مىسايد و به فقر ذاتى خويشتن اقرار خواهد داشت .
( 733 )
« أَللَّهُمَّ ! . . . أَشْكُو إِلَيْكَ غُرْبَتِى وَ بُعْدَ دارِى وَ هَوانِى عَلى مَنْ مَلَّكْتَهُ أَمْرِى . » « 1 »
خدايا ! . . . از غربت و تنهايى و دورى جايگاه و خوارى و كوچكىام نزد آن كه مالكِ امورم نمودهاى [ نفْسم ] ، به تو شكوِه دارم .
تمناى نجات از عالم عنصرى و بازگشت به وطن اصلى در جوار يار
وطن اصلى انسان ، جايگاهى است كه در عالم تجرّدش داشته و خداوند به او عرض امانت نموده و اخذ ميثاق گرفته و از تجليّاتش برخوردار بوده است و چون به جهان خاكىاش آوردهاند ، عالم اصلى را يا به كلّى فراموش نموده و يا از ديدار و شهود آن چنانى محروم مانده است . اين جاست كه بايد در انتظار بازگشت به جهان اصلى خود به سر برد و نداى « أَشْكُو إِلَيْكَ غُرْبَتِى وَ بُعْدَ دارِى » سر دهد و از گرفتارى و خوارى و تعلّقات عالم عنصرى ( كه خواست خداوند بر آن قرار گرفته ) ، تمنّاى نجات نمايد و :
« هَوانِى عَلى ما مَلَّكَتْهُ أَمْرِى » به زبان آورد .
( 734 )
« أللَّهُمَّ ! فَلا تَحْلُلْ بِى غَضَبَكَ ، فَإِنْ لَمْ تَكُنْ غَضِبْتَ عَلَىَّ فَلا أُبالِى
هامش
( 1 ) . اقبال الاعمال ، ص 343 .