شده باشد ، به جاى اين كه خدا را بيابند ، الفاظ و اصطلاحات ، آنها را از خدا دور مىكند : « وَ طَلَبَتْهُ التَّحْصِيلاتُ فَفاتَها . »
نيز هرگز امكان ندارد بتوان حضرت حقّ سبحانه را با علم حصولى و نظرى شناخت ، بلكه حضرتش را تنها به او مىتوان شناخت ؛ چنان كه مىفرمايد :
- « يا مَنْ دَلَّ عَلى ذاتِهِ ، بِذاتَهَ . » « 1 »
اى خدايى كه با ذات خويش بر ذاتت رهنمون گشتهاى !
- « بِكَ عَرَفْتُكَ ، وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِى عَلَيْكَ وَ دَعَوْتَنِى إِلَيْكَ ، وَ لوْ لا أَنْتَ ، لَمْ أَدْرِ ما أَنْتَ . » « 2 »
به تو ، تو را شناختم و تو بودى كه مرا بر خود رهنمون ساختى و به سوى خويش فراخواندى و اگر تو نبودى ، نمىدانستم كه تو چيستى .
بنابراين ، اگر كسى بخواهد با معقولات و بيانات عقلى ، خداى تعالى بشناسد ، به نيستى خود آنها اقرار نموده است : « وَاعْتَرَضَتْةُ الْمَعْقُولاتُ الْمَفْعُوُلاتُ فَأَطاحَها . » ؛ زيرا معقولات به او سبحانه معقولاتاند و از خود چيزى ندارند . از اين رو ، آنها را هم بايد به او شناخت و اقامهى دليل عقلى بر شناسايى حقّ سبحانه ، به نفى شناسايى او مىانجامد ؛ چرا كه عقول به خود چيزى ندانند .
كوتاه سخن آن كه اين چند جمله ، بيانگر آن است كه او سبحانه ، به او و يا به آثار او شناخته مىشود . دليل اين كه در ذيل سخن ، از سميع بودن حقّ سبحانه سخن به ميان آمده ، آن است كه در ابتدا به يگانگى شهادت او داده شده : « أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ . » و ذكر « سميع » براى آن است كه او شنواى اين شهادت است و علّت ذكر صفت « مرتفع » و سخن از بلند پايگى او براى آن است كه او سبحانه بندگان را به مقام رفيع و منزلت والاى شناسايى و شهادت نايل مىسازد . بنابراين : « فَهُوَ القَرِيبُ السَّمِيعُ وَ الْحاضِرُ الْمُرتَفِعُ . »
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 94 ، ص 243 .
( 2 ) . اقبال الاعمال ، ص 67 .