داخل مىگردد همچون لذّت و الم ( درد ) .
شارح گويد :
منظور از امر عقلى چيزى است كه نه خود و نه مادّهاش بيكى از حواس پنجگانه ظاهرى درك شود ، بنابراين دو امر در اين تعريف داخل ميشوند .
الف : امر وهمى .
ب : امر وجدانى .
مقصود از امر وهمى آنست كه حسّ هيچ دخالتى در آن نداشته باشد يعنى با حواس پنجگانه مذكور درك نشده باشد ولى در عين حال بطورى باشد كه اگر بنا باشد درك گردد با اين حواس درك شود و اساسا مائز و مشخص امر وهمى از عقلى همين قيد است .
مثال امر وهمى مانند آنچه در قول امرء القيس بن حجر الكندى آمده است :
أيقتلنى و المشرفى مضاجعى * و مسنونة زرق كانياب اغوال
يعنى : آيا شوهر سلمى مرا مىكشد ، در حالى كه شمشير مشرفى و پيكانهاى تيز و صاف كه مانند نيشهاى غول هستند هم خوابه من مىباشند .
فاعل در [ يقتلنى ] ضميرى است كه به [ ذلك الرجل ] يعنى شوهر سلمى راجع بوده و اينمرد قائل را بمرگ و قتل تهديد كرده بود و كلمه [ واو ] در [ و المشرفى الخ ] حاليّه بوده و لفظ [ مشرفى ] شمشيرى استكه منسوب به [ مشارف يمن ] باشد .
و كلمه [ مسنونه ] عبارتست از كاردى كه آن را تيز كرده و