ذكر كرديم استدلال فرموده و آن اين بود كه :
عقل محال و ممتنع نمىداند كه در تأخير بيان از وقت خطاب مصلحت دينى بوده كه به واسطهاش تأخير و تعويق پسنديده باشد .
سپس فرموده :
قائلين بمنع نمىتوانند بگويند در اينجا يعنى تأخير بيان از وقت خطاب وجهى است كه باعتماد به آن مىتوان تأخير را قبيح دانست و آن اينست كه :
خطاب نمودن بمخاطب با لفظى كه وى معنايش را درك نمىكند چه آنكه غرض از خطاب تفهيم مقصود و غرض بمخاطب بوده تا وى حتّى الامكان آن را تحصيل نمايد و پرواضح است وقتى غرض و مقصود را در قالب لفظى كه معنايش مفهوم و معلوم براى مخاطب نيست ذكر نمود چون بدينوسيله نقض غرض كرده امر قبيحى را مرتكب شده است .
سيّد ( ره ) در جواب اين مقاله از ايشان فرموده :
اين ادّعاء از اين جماعت مقبول و مسموع نيست و نمىتوان آن را صحيح دانست زيرا علم ضرورى داريم كه از ملك و سلطان پسنديده و نيكو است كه برخى از عمّال خود را خوانده و بوى بگويد :
تو را والى و فرمانروا در فلان شهر قرار دادم و امور آنجا را در كفايت و تحت سرپرستى تو نهادم پس فردا يا روز معيّن ديگرى به آنجا برو و سپس برايت نامهاى مشتمل بر جميع آنچه لازمست انجام دهى يا ترك نمائى نوشته و وقتى براى وداع و خداحافظى آمدى به تو تسليم مىكنم يا وقتى در مقرّ خود مستقرّ گرديدى و به فرمانروائى مشغول شدى برايت مىفرستم .
با اينكه اين خطاب از ملك به شخص يادشده از قبيل تأخير بيان از وقت خطاب بوقت حاجت مىباشد سپس در مقام اقامه دليل ديگر فرمودهاند :
و نيز تأخير انداختن و معوّق نمودن علم بتفصيل صفات فعل بالاتر از
تفصيل الفصول في شرح معالم الأصول (فارسى) — صفحة 1123
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص١١٢٣