كرده پس لفظ يد گفته و از آن انگشتان را اراده نموده است .
بنابراين لفظ يد به تمام اين معانى اطلاق شده و در وقتىكه بدون قرينه ذكر شود مجمل مىباشد .
سپس فرموده :
كلمه « يد » جارى مجراى انسان نبوده و از نظر استعمال مانند آن نمىباشد چنانچه قوم اينطور پنداشته و يد را به منزله انسان قرار دادهاند چه آنكه انسان اطلاق بر مجموع اعضائى مىشود كه هر عضوش اسم مخصوصى دارد و هرگز آن را بر عضوى از اعضاء اطلاق نمىكنند مثلا بر دست يا پا و يا رأس انسان نگويند بلكه بر مجموع اعضاء يعنى موجود كامل الاعضاء اين نام را اطلاق مىكنند ولى لفظ « يد » با اينكه بر جارحه كامل و مجموع دست اطلاق مىشود در عين حال بر هريك از ابعاض نيز گفته مىگردد چنانچه موارد استعمالش گذشت .
قوله : و على ابعاضه : ضمير مجرورى به عضو راجع است .
قوله : و ان كان لها اسماء تختصّها : كلمه « ان » وصليّه بوده و ضمير در « لها » به ابعاض راجع بوده و ضمير فاعلى در « تختصّها » به اسماء و ضمير مفعولى به ابعاض عود مىكند و حال مراد اينست كه :
يد اگرچه براى مجموع عضو بوده و به اين معنا استعمال مىشود ولى در عين حال واجد ابعاضى است كه هريك با داشتن اسم مخصوص معذلك يد در آنها نيز استعمال مىگردد .
قوله : الى الاشاجع : كلمه « اشاجع » عبارتست از بيخ انگشتان يعنى حد فاصل بين انگشتان و كف دست .
قوله : و الى الزّند : كلمه « زند » بفتح زاء و سكون نون بند دست و باصطلاح مچ را گويند .
قوله : و الى المرفق : كلمه « مرفق » بكسر ميم و فتح فا يا بالعكس آرنج
تفصيل الفصول في شرح معالم الأصول (فارسى) — صفحة 1081
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص١٠٨١