مستقلّ و جدا مىباشد مثلا :
اگر مولائى به عبدش گفت اكرم العلماء و فرض نموديم افراد « علماء » هزار نفر هستند بمجرّد گفتن « اكرم » هزار حكم جعل شده كه بنده بايد هريك را جدا ، جدا امتثال كند فلذا اگر نهصد و نود و نه اطاعت كرده و يك معصيت از وى صادر گشته است ولى جمع معنايش مجموع افراد بوده بهطورىكه حكم واقع بر آنها يك حكم محسوب شده و مكلّف اگر يكى از اجزاء را در مجموع نياورد اصل حكم را امتثال و اطاعت ننموده است مثلا :
اگر مولائى به بندهاش بگويد اين جمع را كه ده نفر هستند بايد اكرام كنى .
در اين مثال اگر بنده نه نفر را اكرام و يكى را اكرام نكند اصل حكم اطاعت نشده و احسان به نه نفر به منزله عدم است .
با توجّه به اين مقدّمه مىگوييم :
در مثال مزبور دو كلمه « الدّرهم » و « الدّينار » افاده عموم نمىكنند بلكه اين دو كلمه مجازا به معناى جمع استعمال شدهاند فلذا صفت آنها را به صيغه جمع آوردهاند .
و اساسا التزام به افاده عموم به جهت رعايت قاعده بين صفت و موصوف است درحالىكه اين التزام كارى صورت نداده و مشكلى را حلّ نمىكند چون همانطورىكه گفته شد مدلول عامّ با جمع متغاير و متفاوت است پس براى رعايت قاعده مزبور بايد بگوئيم دو كلمه مزبور در معناى جمع مجازا استعمال شدهاند چنانچه در جواب از دليل دوّم نيز مىگوييم :
كلمه « الانسان » مجازا مستثنى منه واقع شده و دليل بر مجازيّت آن اينست كه استثناء از آن مطّرد و شايع نمىباشد .
تفصيل الفصول في شرح معالم الأصول (فارسى) — صفحة 710
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٧١٠