چنانچه متقابلا اگر دليل نقلى موجب قطع شود هرگز دليل عقلى نمىتواند با آن معارضه كند و ايجاد قطع بخلاف نمايد .
بنابراين وقتى اجماع جمله شرايع و قاطبه انبياء عظام بر اين است كه عالم حادث زمانى است و بدون شكّ و شبهه چنين اجماعى موجب حصول قطع مىباشد ديگر جاى اقامه برهان و آوردن دليل براى حكماء نيست كه بامثال كلماتى همچون استحاله تخلّف اثر از مؤثّر متمسّك شده و قدم زمانى را اثبات كنند چه آنكه با وجود اجماع مزبور اين استدلال ، حقيقتا استدلال نبوده بلكه برهان صورى و ايجاد شبهه در مقابل دليل بديهى است .
قوله : فلا يجوز ان يعارضه دليل نقلى : كلمه « جواز » در اينجا و امثال اين مورد به معناى امكان است .
قوله : و ان وجد ما ظاهره المعارضه : حاصل مقصود آنست كه دليل نقلى مظنون الصّدور همچون خبر واحد اگر با دليل عقلى قطعى بحسب ظاهر تعارض كند طرحش لازم و مىبايد به دليل قطعى عمل نمود .
ولى در صورتى كه دليل معارض قطعى الصّدور باشد همچون قرآن شريف و اخبار متواتره و خبر واحد محفوف به قرينه قطعى چون طرحش ممكن نيست لازم است آن را تأويل و توجيه نمود بهنحوىكه از صورت تعارض با دليل عقلى خارج شود مانند برخى از آيات شريفه همچون
« الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى »
يا
« يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ »
يا
« وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا »
و امثال آن چه آنكه با ادلّه عقلى قطعى اثبات شده است كه حقّ تعالى جسم نيست درحالىكه « استواء بر عرش » و « داشتن يد » و « آمدن » از لوازم جسم است لاجرم بايد اين آيات را به ملاحظه عدم امكان طرحش تأويل برد مثلا بگوئيم مقصود از « استواء » تسلّط و احاطه بوده و از « يد » قدرت و از
« جاءَ رَبُّكَ »
جاء امر ربّك مىباشد .
قوله : فلا يجوز ان يحصل القطع على خلافه الخ : حاصل مقصود مصنّف ( ره ) اينست كه : جمله شرايع و كافّه انبياء متّفقند كه عالم حادث زمانى است يعنى در زمانى معدوم بوده و سپس موجود شده است همانطورىكه باتّفاق تمام فلاسفه و