قوله : فهل يبقى له حكم فى مسئلة من المسائل : ضمير در « له » به عقل راجعست .
قوله : امّا البديهيّات فهى له وحده : ضمير « هى » به « بديهيّات » و ضمير در « له » و « وحده » به عقل عود مىكند .
[ مؤلّف گويد : ]
مرحوم شيخ محمّد تقى نجفى فرمودهاند مقصود از « بديهيّات » معلوم نيست چه آنكه دو احتمال در آن وجود داشته كه هر دو مورد نظر و اشكال مىباشند :
الف : آنكه بگوئيم مقصود از آن امورى است كه از نظر عالم بديهى بوده اگرچه نزد ديگران اينطور نباشد .
ب : آنكه منظور امورى است كه نزد تمام عقلاء از بديهيّات محسوب شوند چه عالم و چه ديگران .
و چنانچه گفتيم هر دو احتمال مورد مناقشه بلكه اشكال مىباشد .
امّا احتمال اوّل : به جهت اينكه خود محدّث استرآبادى حكم عقل را در آن حجّت ندانست و چون مرحوم جزائرى فرمود تحقيق مقتضى است كه برأى استرآبادى معتقد شويم لا جرم وى نيز مىبايد حكم عقل را در اين سنخ از بديهيّات حجّت نداند پس گفتن « امّا البديهيّات فهى له » درست نيست .
و امّا احتمال دوّم : اشكالش اينست كه اتّفاق عقلاء بر حكم به بداهت مسألهاى مفيد اين معنا نيست كه بتوان حكم به صحّتش نمود مگر از جهت توافق افهام و آراء پس استنباط مطابقت آن با واقع مستند به اتّفاق كلّ است نظير استناد جستن باجماع در مسألهاى از مسائل و حجّيّت چنين استنادى در امور عقلى بسى مشكل و بىاعتبار است .
قوله : و هو الحاكم فيها : ضمير « هو » به عقل و ضمير در « فيها » به بديهيّات راجعست .
قوله : فان وافقه النقل و حكم بحكمه : ضمير منصوبى در « وافقه » به عقل و در « حكم » به نقل و در « بحكمه » نيز به عقل راجعست .
قوله : قدّم حكمه على النّقل وحده : ضمير در « حكمه » به عقل عائد است .