براى عدم اعاده نفس طهارت است نه احراز آن ولى در عين حال مىگوئيم :
قبلا گفته شد كه احراز طهارت مطلقا شرط نيست كما اينكه نفس طهارت نيز بطور اطلاق شرط نمىباشد بلكه شرطيّت آن در حال وجدان طهارت بوده همانطورىكه شرط بودن احراز طهارت صرفا در فرض فقدان طهارت مىباشد .
و با توجّه به اين نكته مىتوان اظهار نمود :
اگر تعليل در روايت به ملاحظه زمان انكشاف فقدان طهارت باشد يعنى پس از اتمام نماز لازمه آن اينست كه عدم اعاده به واسطه داشتن استصحاب طهارت بوده و بدين ترتيب احراز طهارت شرط مىباشد و اگر به لحاظ زمان جهل بفقدان طهارت و حال شكّ باشد لازم مىآيد كه عدم اعاده بخاطر نفس طهارت مىباشد زيرا امكان آن هست كه نفس طهارت را با استصحاب اثبات كرد ، بنابراين قبول داريم كه مقتضاى تعليل ثبوت نفس طهارت است ولى اين را نيز نبايد از نظر بدور داشت كه اين ثبوت باعتبار زمان جهل يعنى وقت خواندن نماز مىباشد فلذا هيچ منافاتى ندارد كه احراز طهارت به ملاحظه بعد از انكشاف واقع و علم بفقدان طهارت شرط باشد يعنى پس از اتمام نماز و كشف فقدان طهارت و اينكه در واقع لباس متنجّس بوده معذلك نماز خوانده شده محكوم بصحّت است زيرا شرط آن احراز طهارت بوده كه براى مصلّى حاصل بوده است .
قوله : سلّمنا ذلك : مشاراليه « ذلك » شرط واقعى و اقتضائى بودن طهارت و شرط فعلى بودن احراز طهارت مىباشد .
قوله : لكن قضيّته : ضمير مجرورى در « قضيّته » به تسليم ذلك راجع است .
قوله : علّة عدم الاعادة حينئذ : يعنى حين كون الشّرط الفعلى احراز الطّهارة .
تحرير الفصول في شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 865
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٨٦٥