نيست ، بنابراين چگونه ممكنست اجتهاد را ملكه دانسته و معذلك به تجزّى آن قائل باشيم .
جواب
اگرچه اجتهاد از مقوله ملكه بوده و ملكه نيز قابل تجزيه نيست ولى معذلك اين معنا مانع از تجزيه اجتهاد نسبت به برخى ابواب نمىباشد يعنى هيچ اشكالى ندارد در عين اينكه مىگوئيم ملكه امر بسيطى است مجتهدى باشد كه تنها بمدارك برخى از ابواب احاطه داشته و بدينوسيله بتواند فروع آن را استنباط كند ولى نسبت بابواب ديگر تمكّن از احاطه و اطّلاع بر مدارك آن نداشته لاجرم در آن ابواب اجتهاد برايش حاصل نشده باشد .
و اين نحو اجتهاد هيچ فرقى با اجتهاد مطلق يعنى ملكه استنباط بر جميع ابواب ندارد چه آنكه اگر فرض نموديم شخصى تنها در برخى ابواب صاحب ملكه استنباط بود بالقطع و اليقين ابواب ديگر هيچ دخالتى در حصول يا عدم حصول اجتهاد نسبت به باب مزبور ندارند و اگر هم احتمال دهيم كه در ابواب ديگر شايد مدرك و منبعى بوده كه احيانا در حصول و عدم حصول اجتهاد در باب ياد شده نقشى داشته باشد به اين احتمال اعتناء نمىشود زيرا به مقدار كافى كه لازم بوده شخص تفحّص از وجود مدارك نموده بهطورى كه اطمينان برايش حاصل گشته كه غير آنچه بدست آورده امر ديگرى دخالت ندارد همانطورىكه در اجتهاد مطلق شخص پس از فحص كامل و حصول اطمينان به نبودن مدرك ديگر برايش نسبت به تمام ابواب ملكه استنباط حاصل مىگردد .
تحرير و شرح
قوله : و عدم قبولها التّجزية : ضمير در « قبولها » به ملكه برمىگردد .
تحرير الفصول في شرح كفاية الأصول (فارسى) — صفحة 1277
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص١٢٧٧