مأمور به مقيّد بوجود آن بوده و در آن دو مقيّد به عدمشان مىباشد .
قوله : و ما لم يتعلّق بها الامر : كلمه « ما » مصدريّه زمانيّه است يعنى و مادامىكه و ضمير در « بها » به « جملة امور » عود مىكند .
قوله : كذلك : يعنى مقيّدة بامر وجودىّ او عدمىّ .
قوله : و ان انشاء الشّارع له الجزئيّة او الشّرطيّة : ضمير در « له » به كلّ واحد من الشّرط و الجزء راجع است .
قوله : و جعل الماهيّة و اجزائها الخ : اين عبارت اشاره است به دفع توهّمى كه در اين مقام ممكنست بشود و شرح توهّم و دفع آن چنين است :
توهّم
بدون ترديد ماهيّات مخترعه همچون : صلاة ، صوم ، حجّ مجعول شارع مقدّس مىباشند و نفس همين جعل در اعتبار و لحاظ جزئيّت براى اجزاء آنها كافيست اگرچه امر به آنها تعلّق نگرفته باشد پس عنوان جزئيّت براى اجزاء اين ماهيّات تابع امر نبوده بلكه تابع نفس اختراع مىباشد .
جواب
معناى جعل ماهيّات همان تصوّر و لحاظ آنها مىباشد و پرواضح است كه اين مقدار مصحّح اعتبار و انتزاع جزئيّت براى جزء مأمور به نمىباشد اگرچه اعتبار جزئيّت براى شىء ذو مصلحت يا امر متصوّر را تصحيح مىنمايد بنابراين جزئيّت براى جزء مأمور به بدون شكّ محتاج بصدور امر و تعلّقش به مأمور به مىباشد .
قوله : الموجبة للامر بها : ضمير در « بها » به ماهيّت عود مىكند .
قوله : فتصوّرها باجزائها و قيودها : ضمائر مؤنّث تمام به ماهيّت برمىگردد .