زيرا مجرّد علّيّت تا مادامىكه منحصره نباشد دلالت بر وجود مفهوم ندارد .
و احيانا در مواردى كه علّيّت مستفاد از آن بنحو انحصار مىباشد اگرچه مقتضى براى مفهوم است ولى بايد گفت اين امر از باب مفهوم وصف نيست چه آنكه ضرورى و بديهى است در خصوص مورد كذائى به واسطه قرينه دالّه بر علّت بودن وصف مقتضاى علّيّت مزبور آنست كه مفهوم استفاده گردد و اين معنا مورد اشكال نبوده و احدى در آن سخنى ندارد زيرا مورد بحث و محلّ كلام در دلالت وصف مجرّد از قرينه بر مفهوم و عدم دلالتش برآن مىباشد ازاينرو نبايد علّيّت مستفاد از قرينه را منشا براى تفصيل در مورد بحث قرار داده و آن را منشا نقض و ابرام قرار داد .
تحرير و شرح
ثبوت مفهوم و عدم آن در وصف
مقصود از « وصف » در اينجا مشتقّ نحوى است يعنى كلمهاى كه دلالت مىكند بر عنوان منطبق بر ذات به ملاحظه تلبّس آن به مبدأ خارجى نظير كلمات : الضّارب ، النّاصر ، الجالس و امثال آن .
و همانطورىكه اهل تحقيق فرمودهاند در آن فرقى نيست بين اينكه موصوف معتمد داشته همچون :
اكرم رجلا عالما يا از موصوف مزبور مجرّد باشد نظير : اكرم عالما .
در ثبوت مفهوم و عدم آن براى وصف سه قول مىباشد :
الف : بعضى فرمودهاند : وصف مطلقا داراى مفهوم است .
ب : برخى گفتهاند : براى وصف مطلقا مفهوم نيست .
ج : جماعتى در ثبوت و عدم ثبوتش تفصيل داده و فرمودهاند :
اگر از وصف علّيّت استفاده شود مفهوم برايش ثابت بوده و در غير