علم ارتكازى بتضادّ اوصاف مستند به اينست كه مشتقّات در خصوص متلبّس به مبدأ وضع شدهاند .
سپس اين كلام زمينه براى اشكال و سؤال بعدى را فراهم مىكند كه شرحش چنين است :
سؤال و اشكال
اينطور نيست كه علم ارتكازى بتضادّ صفات ( مشتقّات ) مستند به اشتراط و وضع مشتقّات در خصوص متلبّس به مبدأ باشد بلكه منشا آن اينست كه استعمال و اطلاق مشتقّ در متلبّس غلبه وجودى داشته بهطورىكه در ذاتى كه مبدأ از آن منقضى است قليل الاستعمال مىباشد .
جواب از اشكال
اين ادّعاء صحيح نيست زيرا استعمال مشتقّ در ذاتى كه مبدأ از آن منقضى شده اگر بيشتر از ذات متلبّس به مبدأ نباشد لااقلّ بايد گفت استعمالى رائج و شايع و كثير مىباشد پس نمىتوان ادّعاى قلّت وجودى آن را نمود و سپس آن را منشا حصول علم ارتكازى به تضادّ دانست .
قوله : و لا يرد على هذا التّقرير : مقصود از « هذا التّقرير » تقرير برهان تضادّ مىباشد .
قوله : من ارتكازه بينها : ضمير در « ارتكازه » به تضادّ و در « بينها » به صفات راجعست .
قوله : كما فى مباديها : ضمير مؤنّث به مشتقّات و صفات راجع است .
قوله : لعلّ ارتكازه : يعنى ارتكاز تضادّ .
قوله : من الاطلاق : يعنى من الاستعمال .
قوله : لا يكاد يكون لذلك : ضمير در « يكون » به ارتكاز تضادّ راجع بوده