و انبئت قيسا و لم ابله * كما زعموا خير اهل اليمن
يعنى : و خبر داده شدم راجع به قيس كه بهترين اهل يمن است و حال آنكه او را نيازموده بودم به آن توصيفى كه وى را نموده و دربارهاش گمان كرده بودند . شاهد در « انبئت » است كه به صيغه مجهول بوده و سه مفعول گرفته ، مفعول اوّل ضمير متكلّم كه نائب فاعلش بوده و مفعول دوّم آن « قيس » و مفعول سوّمش « اهل اليمن » مىباشد . سپس شارح در دنبال « كذاك خبّرا » مىگويد :
سيرافى « خبّر » را نيز به « ارى » ملحق نموده و گفته اين فعل نيز سه مفعول مىگيرد مانند آنچه در قول عوام بن عقبه وارد شده :
و خبّرت سوداء الغميم مريضة * فاقبلت من اهلى بمصر اعودها
يعنى : و خبر داده شدم كه « سوداء الغميم » بيمار است پس روى آوردم باهل خود در مصر تا او را زيارت كرده و حالش را ببينم چگونه است .
شاهد در « خبّرت » است كه سهمفعولى بوده ، مفعول اوّلش « تاء » متكلّم است كه نائب فاعل آن بوده و مفعول دوّمش « سوداء الغميم » و مفعول سوّمش « مريضة » مىباشد .
قوله : الحقه به سيبويه : ضمير مفعولى در « الحقه » به « نبّاء » و ضمير مجرورى در « به » به ارى راجع است .
قوله : لكنّ المشهور فيها : ضمير در « فيها » به نبّاء برمىگردد .
قوله : تعديتها الى واحد بنفسها : ضمائر مؤنّث به نبّاء راجع مىباشند .
قوله : و الى غيره به حرف جرّ : ضمير در « غيره » به واحد راجع است .
قوله : و الحق به السّيرافى : ضمير در « به » به « رأى » راجع است .
قوله : و الحق به ايضا : ضمير فاعلى در « الحق » به سيرافى و ضمير مجرورى در « به » به رأى برمىگردد .
قوله : و الحق به ابو على : ضمير در « به » به « رأى » برمىگردد .
قوله : و الحقه بارى : ضمير فاعلى در « الحقه » به ابو على و ضمير منصوبى به « خبّر » راجع مىباشد .