آنها را فعلا مورد بعث وزجر قرار داد ، چه آنكه تكليف مزبور مستلزم طلب حقيقي بوده وپرواضح است كه طلب حقيقي اختصاص بموجودين بلكه به حاضرين دارد ؛ بنابراين ، اگر نزاع بصورت اوّل طرح شود بايد گفت : خطاب شامل معدومين وغائبين نمىباشد وهمچنين شكّى نيست كه خطاب معدوم بلكه غائب صحيح نبوده چون ممكن نيست بطور حقيقي آنان را مورد تكليف قرار داد ، زيرا توجّه دادن كلام وخطاب را به طرف غير حقيقتا ممكن نيست مگر آنكه وى وجود داشته باشد وپس از توجّه خطاب التفات پيدا كند واينمعنا در هيچيك از غائب ومعدوم تحقّقپذير نيست ، لذا اگر محلّ نزاع بصورت دوّم نيز طرح شود بايد گفت :
غائب ومعدوم را نميتوان مورد خطاب قرار داد .
وهمچنين بايد بگوئيم :
ألفاظ موضوع براي خطاب نظير ادات نداء نسبت به غائبين ومعدومين عموم وشمول ندارند چه آنكه أهل لغت مثل ادات نداء را براي مخاطب مشاهد ومحسوس وضع كردهاند از اينرو اگر نزاع را بصورت سوّم نيز طرح كنيم بايد ملتزم شويم كه معدوم وغائب مشمول خطاب نميباشند .
بلى ، در اينصورت مىتوان مجازا وبكمك قرينه ألفاظ مزبور را در غائب بلكه در معدوم استعمال نمود .
بحث هفتم ثمره ونتيجة بحث مذكور
ثمره اين بحث آنستكه اگر خطاب را شامل غائبين ومعدومين بدانيم ظهور خطابات در حقّ ايشان حجّت بوده وميتوانند بآنها تمسّك كنند ودر غير اينصورت ظواهر خطابات شفاهى براي ايشان حجّت نيست ، مگر دليلي از خارج قائم شود كه غائبين ومعدومين با حاضرين در تكليف مشتركند ، چنانچه