فرد
سالها لعب نمايد فلك چوگان قدر * تا چنين شاهسوارى سوى ميدان آرد
امّا چون سپاه مخالف آن ضرب و حرب را مشاهده كردند همه از وى ترسان و هراسان شده هيچ كس را زهره آن نبود كه به حرب او بيرون رود ، عبد اللّه ساعتى ايستاد ولى مبارزى در برابرش نيامد از تشنگى بىطاقت شده برميمنه لشگر حمله برد و از ميمنه به ميسره تاخت مرد و مركب بسيارى را به خاك هلاكت انداخت از جمله حمير بن حمير را كه از باقيمانده خوارج نهروان بود با پسرش كامل بن حمير ، سپس خواست به مركز خود مراجعت كند ، سواران و پيادگان اطرافش را گرفتند و راه ميدان را به روى تنگ كردند در همين هنگام بود كه خدّاع دمشقى از كمين بيرون آمد و با سواران خود برعبد اللّه حمله كرد ، اين ناپاك از قفا شمشيرى براى دست و پاى اسب عبد اللّه انداخت كه پاهاى مركب او را قلم ساخت ، آن جوان خسته از زين خسته برزمين قرار گرفت و يكّه و تنها در ميان آن قوم ماند .
مرحوم مفيد در ارشاد مىنويسد : در همين اثناء كه عبد اللّه خسته و تنها در معركه ايستاده بود عمرو بن صبيح ناپاك پيشانى نورانى عبد اللّه را نشان تير كرد همين كه صداى تير و كمان بلند شد عبد اللّه دست خود را حمايل صورت خويش نمود ، تير به پشت دست عبد اللّه اصابت كرد و دست را به پيشانى او دوخت ، عبد اللّه هرچه خواست دست خود را از پيشانى حركت دهد ممكن نشد چنان دست را برجبهه دوخته بود كه قادر بركندن دست نشد در اين اثناء ناپاكى در رسيد و نيزه به شكم عبد اللّه زد و آن نوجوان را از پاى درآورد