چون اصحاب باوفاى امام عليه السّلام جملگى شهيد شدند باقى نماند از براى آن حضرت مگر خويشان و اقارب آن سرور ، آن جوانان نيز همگى مهياى جانبازى گشته و گرد هم حلقه زدند و يكديگر را وداع كردند .
صداى الوداع ، الوداع و ناله الفراق ، الفراق ، از ايشان بلند بود .
فاوّل من برز من اهل بيته عبد الله بن مسلم بن عقيل ، پس اوّل كسى كه از خويشان حضرت به مبارزت اقدام نمود عبد اللّه پسر جناب مسلم بن عقيل بوده است .
به نوشته ابو الفرج اين جوان در بين بنى هاشم به غرّه ناصية آل عقيل معروف بود چه آنكه بسيار خوشسيما و زيباروى بود و نقّاش فطرت ديباچه صورتش را برلوح احسن التقويم در نهايت رعنائى رقم رعنائى رقم زده بود
شعر
تنى از پاى تا سر دلربائى * نمكپروردهء حسن خدائى
ز رويش قدرت حق آشكارا * ز خوبى آفتاب عالمآراء
مادر ماجدهاش عليا مخدّره رقيه خاتون دختر حضرت امير المؤمنين عليه السّلام بود .
به روايت روضة الشّهداء آن جوانمرد خدمت دائى مكرّم خود آمد برقدمهاى امام عليه السّلام افتاد و پاهاى حضرت را بوسه زد و عرض كرد :
اى صدرنشين مسند امامت و ولايت ائذن لى حتّى اجول حصان الهمّة الى عرصة الآخرة .
چه شود مرا اذن فرمائى تا مركب همّت به عرصه آخرت جهانم و سلام شما را به مسلم بن عقيل برسانم .
حضرت ابا عبد اللّه عليه السّلام ديد عبد اللّه مهيّاى ميدان شده ، فرمود : اى نورديدهء من هنوز از داغ فراق پدرت مسلم نياسودهام تو ديگر مرا به آتش هجران خود منشان ، تو از مسلم يادگارى ، مصيبت پدر تو را كفايت مىكند تا مجال هست مادرت رقيّه