از مدّتى كه به خود آمدند جامهها پاره كرده و عمامهها از سر برداشته و گيسوان مشگين پريشان ساخته آغاز فرياد كردند كه اى قاضى اين چه خبر دلسوز و اين چه سخن غماندوز است .
چه حالت است همانا بخواب مىبينم * كه قصر دولت و دين را خراب مىبينم
به درد دل ز لب شرع ناله مىشنوم * ز سوز جان جگر دين كباب مىبينم
ناله واابتاه ، واغربتاه برآوردند ، قاضى فرمود :
حال محل اين فرياد و فغان نيست كه كسان عبيد اللّه زياد شما را مىطلبند و منادى مىكنند كه ايشان در هرمنزلى كه باشند اگر ما را خبر ندهند آن منزل را غارت كنيم و صاحب منزل را به قتل رسانيم و من در اين شهر به محبّت اهل بيت تهمت زدهام و دشمنان در تفحّص و تجسّس حال منند و من به جان شما و جان خود مىترسم اكنون فكر كردهام كه شما را به كسى سپارم تا به مدينه رساند ايشان از ترس ابن زياد حال پدر را فراموش كرده خاموش شدند و قاضى هريكى را پنجاه دينار زر برميان بست و پسر خود اسد نام را گفت كه امروز شنودم كه بيرون دروازهء عراقين كاروانى بوده و عزيمت مدينه داشتهاند ، ايشان را ببر و بيكى از مردم كاروان كه سيماى صلاح در جبين او ظاهر باشد بسپار تا به مدينه برد .
اسد در شب تار ايشان را پيش گرفت و از دروازه عراقين بيرون برد ، قضا را كاروانيان همان زمان كوچ كرده بودند و سياهى ايشان مىنمود ، اسد گفت :
اى جوانان اينك قافله مىنمايد زود برويد تا بديشان برسيد .
ايشان از پى كاروان روان شدند و اسد بازگرديد .
امّا چون قدرى راه برفتند سياهى كاروان از نظر ايشان غائب شد و سراسيمه گشته راه را گم كردند ناگاه عسسى چند گرد شهر مىگشتند بديشان بازخوردند چون دانستند كه فرزندان مسلم بن عقيلاند فى الحال ايشان را گرفته بربستند و امير عسسان دشمن خاندان بود ايشان را هم در پيش پسر زياد آورد و ابن زياد