آنها را همچون بنات النّعش متفرق ساخت باز محمّد بن اشعث براى ابن زياد پيغام داد كه ادركنى بالخيل و الرّجال اى امير مرد و مدد بفرست كه مسلم كشتار عظيم نموده است چه گويم كه دستش بارنده ابر و تيغش تابنده برق و نعرهاش نالنده رعد و نيزهاش سوزان شهاب و صولتش كوشنده پيل و دولتش جوشنده نيل و نگاهش هزيمنده جوان و پير است .
ابن زياد لشگرى آراسته و به مدد فرستاد و پيغام داد كه به محمّد بن اشعث بگوئيد :
ثكلتك امّك و عدموك قومك ، رجل واحد يقتل منكم هذه المقتلة
مادرت به عزايت نشيند و قومت تو را در بين خود نبيند ، يكتن تنها از شما اين همه بكشد ! ! !
محمّد بن اشعث جواب فرستاد :
اى امير تو گمان مىكنى من را به حرب بقّالى از بقّالان كوفه يا به جنگ پينه دوزى از پينهدوزان جيره فرستادهاى ، اين شجاع غضنفر و اين دلير مظفّر كه مرا به حرب او فرستادهاى صفدرى است حربديده و شمشيرى است از شمشيرهاى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم .
هو اسد ، ضرغام و سيف حسام فى كف بطل ، همام من آل خير الانام
بيا ، نگر كه تيغ انتقامش چگونه خون مبارزان را به خاك مذلّت ريخته و تراب تيره برفرق دليران بيخته .
شعر
خونريز تيغش را اجل * نعم المعين ، بئس البدل
منحوس خصمش را ز جل * نعم البدل ، بئس المعين
بردعوى اقبال و فر * خصمش گواهى معتبر
بردعوت فتح و ظفر * راياتش آيات متين