تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
به گردن بلال انداخته و تاجى از زر برسرش گذارده و او را براسبى مرصّع سوار كرده و در پيشاپيش سپاه به طرف خانه طوعه مىآمد تا به آستانه خانه رسيد آن زن پاك‌سرشت صداى مردان و شيهه اسبان را كه شنيد دويد خدمت حضرت مسلم و وى را از غوغا و آشوبى كه برپا شده بود مطّلع ساخت . مسلم فرمود : ما طلب القوم غيرى اى مادر سراسيمه و مضطرب مباش ، اين قوم به طلب من آمده و مقصودشان فقط من هستم و سپس به خود خطاب كرد و فرمود : يا نفس تهيّىء للموت فانّه خاتمة بنى آدم ( اى مسلم آماده مرگ شو كه عاقبت هرزنده‌اى مردن و مآل هرآينده‌اى رفتن است ) . شعر
روز گذشت و شب هجران رسيد * دور بقاء نيز بپايان رسيد مردن از اين غم كه به خويشان رسم * كاش بميرم كه به ايشان رسم ما كه از آن قافله وامانده‌ايم * تا تو بدانى كه جدا مانده‌ايم گرچه به صحبت دو سه گامى پسم * عاقبت الامر به ايشان رسم
سپس جناب مسلم به عقيل سلام اللّه عليه سپندآسا از جا برخاست فرمود مادر اسلحه مرا بياور ، طوعه لرزان و با چشمى گريان سلاح جنگ آن حضرت را حاضر كرد ، پس آن بزرگوار در حالى كه غريب و تنها بود عمّامه برسر بست و زره در برنمود و شمشير حمايل كرد و سپر برمهره پشت انداخت و آنگاه شمشيرش را از نيام كشيد و حركتى داد ، طوعه عرض كرد :