خانه كدخداى محله منزل نموده ، مال و بنه و اسباب كلًا عقب بود ، خدا رحم كرد كه روز وارد شدند ، كه جز مايه افتضاح چيزى نبود اما ( كيفيّت حقير ) ، از « سيورك » تا « رودخانه » ، كه تخت « مهد عليا » زمين خورده همراه بودم ، و اول كسى كه به حمايت پياده شد من بودم . بعد از آن كه اسباب تفرقه ميان آمد ، « نواب حاجى بيكم خانم » ، همشيرهء بزرگ « اعليحضرت شاهنشاه » ، تختشان در گل فرو رفت ، و احدى كمك نكرد ، تكليف هم از مردم برداشته ، و توقّع جايز نبود ، به جهت خواهرى سلطان ، كسى نزديك نمىرفت ، روز وانفسائى بود ، حقير بى اختيار خدمت ايشان رفتم اگر چه خودم تنها بودم ، ولى مردِ راه گذر را ، به اصرار مىآوردم ، تخت را بلند مىكرديم ، قدم به قدم سوار مىشدند و تخت به گل مىرفت ، مغرب دستها از كار ، و مالها از رفتار مانده ، ناچار اسب يكى از جلو داران پيدا شد ، خانم را سوار كرده به يكى از زاغهاى كُردان ، كه جاى گاو و گوسفند است رسانيديم ، آتش فراهم كرديم ، لقمه نان و اسباب چاى ، در نزد آدم حقير بود ، به خانم پيشكش كرديم ، و خودمان مثل « قراول روس » ، در زاغه ايستاديم ، با رخت تر و گلى ، نه آتش نه بالا پوش ، سركار « آصف الدوله » هم ، با آن همه نوكر و خدمتكار و اسباب سفر به زاغه پناه آورد ، آن شب را به همانطور صبح كرديم ، گويا خدمتى كه در حق شاه زاده خانم اتفاق افتاد ، در حق هر گدائى بود ، تا چه رسد كه شاهزاده باشد ، تا قيامت منظور مىداشت ، انشاء اللَّه ايشان هم ملاحظه خواهند فرمود .
منزل يازدهم
صبحديگر خانم راسواره و پياده به هزار ماجرا [ حركت داديم و ] به منزل يازدهم قره باغچه رسانيديم ، بعداز دوشب بهاتفاق « حضرتمهدعليا » ، ازآنجا حركتكردند ، باز حقير خدمت « شاهزادهخانم » بودم ، وهنگامغروب از شدت سرما دست و پا و زبانم از كار افتاد .
منزل دوازدهم قُرطى
دهى است ، دو فرسخى شهر « ديار بكر » ، فى الجمله بلديّت داشتيم ، خانم را در گوشهء خانه رعيّت جا دادم ، راحت شدند و ازبنهء حقير ، شام و مأكولات بى مضايقه خدمت شد ، البته از ساير منازل كه بنهء خودشان همراه بود ، خوشتر گذشت ، « عيال شاهزاده محمد قلى خان آقاسى باشى » ، « نواب عاليه مرصّع خانم » ، و « حاجى خاله » و