شهريارا بهل اين ملّت غافل كه هنوز * پى افسانهء لاطائل واهى گيرد « 1 »
و باز مع الاسف همين شهريار در جاى ديگرى مىگويد :
بفكن ز آتشين رخت اى مه نقاب را * تا از خجالت آب كنى آفتاب را
اى خفته زير پرچم زلف تو انقلاب * برخيز و برفراز عَلَم ، انقلاب را
زينت فروش زشت نقابش نهفته عيب * اى گل بپوش زينت و بفكن نقاب را
شيخ از سياه رختى زن شد سپيد بخت * عنوان روسياهى از آن شد حجاب را
روزى كه زن سؤال كند از حقوق خويش * آن شيرمرد كيست كه گويد جواب را
با شيخ از شراب حكايت مكن كه شيخ * تا خون خلق هست ننوشد شراب را « 2 »
و در جاى ديگر :
يك دم ز حقوق مدنى دم بزن اى زن * وين دام سيه سلسله برهم بزن اى زن
اين جامهء ماتم به دل ما زده صد چاك * صد چاك در اين جامهء ماتم بزن اى زن
بگشاى چو خورشيد رخ و تير تجلى * بر ديدهء نامحرم و محرم بزن اى زن « 3 »
شعر اقبال لاهورى
اقبال به رغم ستايشى كه در برخى از آثارش از رضا خان دارد ، بهطور اصولى مخالف با تقليد كوركورانهء شرقىها ، به ويژه مسلمانان از غرب است و در اين باب اشعار فراوانى دارد . يك مصداق آن ، اشعارى است كه در اينباره با لطافت تمام سروده است :
بهل اى دخترك اين دلبرىها * مسلمان را نزيبد كافرىها
مَنِه دل بر جمال غازه پرورد * بياموز از نگه ، غارتگرىها
نگاه تست شمشير خداداد * بزخمش جان ما را حق به ما داد
دل كامل عيار آن پاك جان برد * كه تيغ خويش را آب از حيا داد
ضمير عصر حاضر ، بىنقاب است * گشادش در نمود و رنگ و آب است
جانتابى ز نور حق بياموز * كه با او صد تجلّى در حجاب است
جهان را محكمى از امّهات است * نهادشان امين ممكنات است
اگر اين نكته را قومى نداند * نظام كار و بارش بىثبات است
مرا داد اين خردپرور جنونى * نگاه مادر پاك اندرونى
ز مكتب چشم و دل نتوان گرفتن * كه مكتب نيست جز سحر و فسونى
هامش
( 1 ) . كليات ديوان شهريار ، ( تهران ، افست اسلاميه ) ج 1 ، ص 92
( 2 ) . همان ، ج 1 ، ص 120 - 121
( 3 ) . همان ، ص 122