روز و شب در پى محبّت شوى * ايستادن ز جان به خدمت شوى
شرط خدمت به جاى آوردن * شوى را مهربان به خود كردن
اين همه خود بس آنچه شايدشان * علم از اين پيشتر چه بايدشان
آنكه نه طاق آسمان پرداخت * هر كه را از براى كارى ساخت
مرد را گفت دانش آموزى * تا كند كسب روزى هر روزى
و آنچه جمع آورد ز نيروى خويش * بازآرد به نزد بانوى خويش
گفت زن را كه تا به خانه درون * كار آنجا كند نه كار برون
بهر هريك وظيفه تعيين كرد * كار آن را نه در خور اين كرد
آرى آنسان كه نقش اين دو سواست * كار زن هم ز كار مرد جداست
اين همه كاختلاف در صور است * همچنان اختلاف در سير است
نيست هرگز سياه چادر زن * به رفاه جهانيان دشمن « 1 »
شعر هدائى در پاسخ فَرَج
محلاتى ، اشاره به يكى از شاعران خودباخته يا به قول وى « كاسه ليس اروپايى ، ميكرب مملكت ، مخرّب ملت » ياد كرده اما شعر وى را نياورده و تنها پاسخ هدايى در برابر وى را آورده است :
گاه گهى فكر كن اى مستطاب * فلسفهء سرّ وجوب حجاب
نيك تأمّل كن بنگر چرا * مثبت ستر اند همه انبيا
نيست ز تخدير و تستّ غرضر * جز كه ببندد ره صاحب مرض
مرد بود سربدر و نادرست * نيز زن از همّت ، از عزم سست
كرد به چادر ز چه محبوستان * تا كه بجا ماند و ناموستان
پس ز پى منع فساد و فِتَن * ستر و حجاب آمده تكليف زن
تا دل مرد است ز شهوت خراب * عقل و شريعت كند امر حجاب
ليك حجابى كه بود با عفاف * منع كند صاحب خود از خلاف
سافره بودن به از آن چادر است * كز كجى و فتنه درونش پر است
جامعه تا خودسر و نادان بود * يكسره محتاج نگهبان بود
جامعهاى را كه تو خود آگهى * مغز خراب است و ز دانش تهى
هامش
( 1 ) . كشف الغرور ، صص 78 - 81 ؛ احسن الحكايات ، صص 268 - 270 ؛ هفدهم دىماه مناظرهء جوان دانشجو و دهقان پير ، صص 120 - 121