دولى كه دچار كشف حجابند ، به خوبى بر مفاسد آن آگاه . كاش ملّت خواب ربودهء ايران را بيدار مىكردند . بديهى است اين هياكل جمال كه سلسله جنبان عشق رجال پاكدامنند ، اگر در پس پردهء عفاف زيست مىكردند و به مناظر مردها جلوهگر نمىشدند آثار تعشّق كمتر يافت مىشد و سعادت رجال بهتر محفوظ . اين دولت متمدن فرانسه است كه هنوز نتوانسته رفع غائلهء كشف حجاب كند . در مدت چهار سال كه به احصائيه مملكت رسيدگى كردند ، 5869 نفر خود را در ميدان معاشقه انتحار كردند . اين مملكت ايتالياى تمدّنخواه است كه در ظرف همان مدت 566 نفر از جوانان مملكت را به خون انتحار آغشته ديد .
به علاوه دو عامل قوى در نفوس بشر حكمفرما است . يكى قوهء عقلائيه و ديگر قوهء نفسانيّه . عقل او را به كمالات دعوت مىكند ، نفس او را به مشتهيات و خرابىها مىخواند ؛ و هويدا است كه هنوز نوع بشر حاكميّت قواى عقليه را مسلّم نكرده ، همه وقت مغلوب شهوات و هواجس نفسانى است . با حفظ اين مقدّمه چطور مىشود در نتيجهء كشف حجاب مملكتى را سالم ديد ، و آنچه را كه مضرّ به اساس جامعه است ، جلوگيرى كرد . بالاخره وسعتگاه مملكت كمترين محبس مخربين اساس استقلال و قانون آسايش خواهد بود ؛ اما معتقدين سفور ، يعنى رفع حجاب براى اثبات مقصود به مقبولات عامّه كه عوامپسند و خارج از حريم برهان و دلايل منطقى است ، تمسّك مىجويند ،
« كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً »
، « 1 » و نشر اين مزخرفات [ جز اينكه ] اركان عقايد سادهلوحان را متزلزل و نظام مملكت را برهم مىزند ، فايده نمىبخشد .
تعجب است از قانونگزاران ملل راقيه كه در تحت قانون حريّت عقيده و قلم ، قيد نفرمودند كه هر جاهل نااهلى حق ورود در شريعت و اظهار عقايد فاسده ندارد . به عقيدهء نويسنده ، ارخاء عنان قلم براى بسيارى از افراد ملت كه هنوز وارد مرحلهء علم نشده و به فلسفهء احكام الهى و فرامين عقلا پى نبردهاند ، اضرّ از سلطنت اتراك مغول و چنگيزخان سفاك است ؛ زيرا خونريزى و سفك دماء فقط عدهاى از بىگناهان را اعدام ؛ ولى اظهار عقايد فاسده ، جامعهء ملى را در ادوار دنيا خراب و قوميت آنها را به كلى متفرق خواهد كرد .
و بديهى است ، هنوز قسمت اغلب مردم بيابانى و كوهى و غيره ، آگاه از محيط افكار عقلا هستند . هركس شهرى شد ، عالم ديد ، شاه ديد ، وزير يد ، مردمان كامل ديد ، چيز فهم نمىشود . حكيم دانشمند خواجه مىفرمايد :
نه هركه چهره برافروخت دلبرى داند * نه هركه آينه سازد سكندرى داند
نه هركه طرف كله كج نهاد و تند نشست * كلاهدارى و آيين سرورى داند
هامش
( 1 ) . نور ، 32