مغطله نيست ، زيرا كه محال لازم آمده از فرض دو « إله » ، به اختلاف ارادتشان ، و لازم نيست از استحالت دو إله ، به اين صفت استحالت دو « إله » مطلقا كه مطلوب مستدل است . چه ، نفى خاصّ ، لازم ندارد نفى عام را و اين ، از باب « وضع ما ليس بعلّة علّة » است ، نظير آنكه بعضى استدلال كردهاند بر امتناع بودن فلك بيضى ، به اينكه : اگر شكل فلك بيضى باشد و حركت كند ، بر قطر اقصر ، لازم محال لازم نيايد ، از مجرّد بيضى بودن فلك ، بلكه از آن ، با حركت بر قطر اقصر ، چه اگر حركت كند بر قطر اطول ، خلاء لازم نيايد ! بلى ، براى عوام خوب است كه مطلوب خاص باشد كه نفى تعدّد إله با اختلاف در خواهش ، نه اعمّ از تشاجر و توافق در مراد .
و امّا توحيد آخر : و آن كه حق تعالى ، در وجود حقيقى شريك ندارد و اوست موجود فى ذاته بذاته و بس ! و وجود در ديگران ، به عاريت و مجاز است . پس ، سه مرتبه دارد :
يكى : « وحدت وجود » و « كثرت موجود » و اين را توحيد « خاصّى » گويند و دوّم : « وحدت وجود » و « وحدت موجود » و اين را اربابش توحيد « خاص الخاص » گويند .
سيّم : « وحدت وجود » و « وحدت موجود » ، در عين « كثرت وجود » و « كثرت موجود » « 1 » و اين ، توحيد « اخصى » و توحيد « خصّيصين » است . « 2 »
و امّا قول به « كثرت وجود » و « كثرت موجود » كه شأن اهل تفرقه است ، نه به نحو جمع با وحدت ، و مع هذا ، قول به توحيد خداى تعالى ، توحيد عامى است و نافع
هامش
( 1 ) - در بيان وحدت و كثرت و اقسام آنها . . . مقدّمهء اوّل : در بداهت وحدت و محتاج نبودن آن به تعريف حقيقى در فلسفه اولى و علم ما قبل الطبيعه . . . مفهوم وحدت و جلوهء آن حقيقت در موطن اذهان پيدا و براى همه كس معلوم و هويدا و مستغنى از تعريف و بىنياز از تحديد است ، بلكه تعريف او به غير شرح اسم و تعريف لفظى عارى از شائبهء دور يا تعريف شىء به نفس نمىباشد ، ولى كنه ذات و هويّتش ، از عين خفاقيش افهام و عقول بشريّه و مدارك محجوبه به حجب ظلمانيه و نوريه عالم امكان از نيل به قعر درياى بىپايان غيب مغيب ذاتش ، هميشه محروم . « اساس التوحيد » / 19 و 20 و 21 .
( 2 ) - تفسيرى عرفانى از « وحدت » و « كثرت » : تفسير مثنوى ، ج 1 / 319 .