و برگرديم به اوّل و گوئيم كه : همين وجود « نفس ناطقه » ، عين ارادت و محبّت به خود و به قوا و آثار خود است ، زيرا كه خود « محبّ » و « محبوب » ، و خود « محبّت » و « عشق » ، قائم بالذّات است و هر چيز را كه مىخواهد ، اوّل ذات خود و مقوّم و باطن ذات خود را ، « خود » مىخواهد ، و دوّم آن چيز را « بالتّبع » مىخواهد ، خواه چيزهاى متّصله مثل : تن و قواى تن ، و خواه منفصله مثل : ملايمات تن و قواى تن . پس ، وجود « نفس ناطقه » محبّتى است ، قائم بالذّات و عشقى است متجوهر به خود ، بلكه به مقوّم ذات خود كه اگر بگوئى : « عشقى است به حق ، متعلّق به تن » رواست ، نظير آنچه گذشت . مصرع : عشق امير المؤمنين حيدر بود / پيمبر عشق . . . اه و نيز گوئيم : همين وجود نفس ناطقه ، عين نور حقيقى است كه ظاهر بالذّات و مظهر غير است و مظهر تن و دفاتر قواى مدركه و نقوش دفاتر است . اين است كه اشراقيّين ، « نفس ناطقه » را « نور اسفهبد » گويند كه مبدئى است صاحب خدم و حشم و علم به حقايق - كه يكى از صفات اوست - « نور » است « 1 » : « العلم نور يقذفه اللّه فى قلب من يشاء » . « 2 »
و شيخ اشراقى - قدّس سره - تعريف كرده ، علم را كه : « العلم كون الشىء نورا لنفسه و نورا لغيره » ، و نيز همين وجود ، بعينه « قدرت » است بر قواى خود و آثار قواى خود ، و دانستى كه نور است و « فياضيّت » ، لازم نور است و عقل بسيط ، خلّاق معقولات تفصيليّه است ، باذن
« أَحْسَنُ الْخالِقِينَ »
« 3 » و به علمهاى فعلى و خيالهاى نورى كه همه مظاهر قدرتاند ، عالمى در انتظام است . و نيز « تكلّم » است كه « اعراب عما فى الغيب المكنون و السرّ المكمون » است . بيت
ظهور « تو » به « من » است و وجود من ، از تو * فلست تطهر ، لو لاى لم اكن لولاك
هامش
( 1 ) - شهاب الدين سهروردى ، در بسيارى از آثار خود ، از حقيقت « نفس ناطقه » تحت عنوان « نور اسفهبد » سخن گفته و در برخى موارد ، آن را « اسپهبد ناسوت » خوانده است . « شعاع انديشه و شهود در فلسفهء سهروردى » / 571 .
( 2 ) - « اصول كافى » ج 2 / 42 .
( 3 ) - مؤمنون / 14 .