چه ، انكشاف خود نفس براى خود نفس ، اقوى است از انكشاف شمس - مثلا - به صورت متمثّله براى نفس . چه ، « علم حضورى » ، اتمّ است از علم حصولى ، و اگر صورت متمثّله از نفس براى نفس ، « علم » بودى ، اجتماع مثلين لازم آمدى ، و نيز لازم آمدى كه « صورت » معلوم باشد - نه خود « نفس » - و حال آنكه هر كس ، علم به خود دارد ، بالوجدان .
و در علم ، معتبر نيست عرضيّت و قيام به غير ، چه علم حق تعالى ، اتمّ قياما است از علم مجرّدات روحانيّه به خود كه علمش به خود ، عين ذات خود است و او قيّوم است ، پس ، همچنين علمش ، بلكه در علم نفس ناطقه به اغيار نيز ، عروض نيست ، بنابر قول به « اتّحاد عاقل به معقول » .
و چون حضور دارد نفس مجرّد براى خود ، و وجود در مادّه و محلّ جسمانى ندارد ، معلوم است براى خود . چه ، معيار معلوميّت ، حضور چيزى است براى چيزى ، اعمّ از آنكه دوّم ، « عين » اوّل باشد ، يا غير آن .
حاضر ، معلوم است و نيز عالم است . چه ، ميزان عالميّت است كه : « ما حضر لديه الشّىء » ، و « حاضر » و « ما حضر لديه » يكى باشند . و از اينجاست كه فرمودهاند حكما كه : « هر مجرّد ، « عقل » و « عاقل » و « معقول » است » . « 1 » و در تعقّل مجرّد مر ذات خود را ، همه اتّفاق دارند كه « عاقل و معقول » متّحدند و خلاف « 2 » در تعقّل مجرّد است ، اغيار خود را ، و نيز « نفس ناطقه » عقل است ، زيرا كه عقل ، آن جوهر مدركى است كه معقولى از براى آن حاصل باشد .
و گفتيم كه : هر مجرّدى ، ذاتش حاضر است و براى ذاتش ، چه در مادّه نيست و ذاتش ، معقول مجرّدى است ، بدون تجريد مجرّدى و معرّاست بىتعريهء مرئى ، چنان كه حصول هر معقول به تجريد مجرّد براى نفس ، آن را « عقل » كند ، خواه به نحو اتّحاد عاقل به معقول باشد ، يا به طور عروض باشد - كه مشهور است - پس ، عاقل بودن ، به سبب اتّحاد به معقولى كه ذات اوست ، اولى است .
هامش
( 1 ) - كل مجرّد عاقل ، « قواعد كلّى فلسفى » ، ج 2 / 500 .
( 2 ) - يعنى : محل اختلاف .