و نور بيان نيز : « و البيان هو الاسم الاعظم » « 1 » - كما فى الحديث المذكور فى « مجمع البيان » - و آن نور ، بيان حروف مقطّعهء سى و دو گانه باشد ، و مركّبات حرفيّه لفظيّه و كتبيّه كه ابانهء ضماير كنند ، به مدخليّت علم به اوضاع ، و دلالتشان و به همه جا راه دارد ، مرتبه [ اى ] از « وجود » است ، و وجود صرف « نور على نور » ، و وجود منبسط نور و ظهور حق است و كلمه « كن » ، اعنى : كاف مستدير و نور قوسين كه « ن » زبر و « ن » بينه و « واو » وجوب باشد ، كلمهء تكوينيّه اوست ، و واحد است امرا و كما فى القرآن :
« وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ »
« 2 » و اين است خطاب اللّه المتعلّق تكوينا بالمكلّفين كه ماهيّات و اعياناند ، من حيث الاقتضا و التّخيير . و اقتضاء ، اين جا وجوب غيرى و امتناع غيرى است و « تخيير » امكان است ، و گذشت بيان « امر » و « نهى » تكليفى و تكوينى ، و اين كلمه نيز « بيان » است و معنى ديگر « بيان » - كه اسم اعظم است - « انسان كامل » است ، چنان كه در حديث ديگر است كه : « نحن البيان » ، زيرا كه شرح اسماء و صفات است .
و بالجمله ، پيش گفتيم ماهيّات عالم را ، چون مردنكى بزرگى بسيار لطيف و دقيق كه « لم يبق له الّا اسم و رسم » و ممسوس باشد به آفتاب عالم تاب نور حقيقت و مستضىء باشد به ضياء بىكرانه ، ببين با چون احطابى ، مشتعل به شعله كه نه « سر » داشته باشد ، نه « بن » . مصرع : نيست لايق پيش از اين ، گفتن سخن !
ألا انّ ثوبا خيط من نسج تسعة * و عشرين حرفا عن معاليه قاصر
« لا إله الّا انت » ، شطرى چند در « لا » و « الّا » گذشت .
حال گوئيم كه : در مستثنى « اللّه » كه مىگوئى ، بايد به نظر آرى ، مستجمع بودن حقيقت وجود تمام صفات جمال و جلال و كلّ كمال را ، و از ارجاع كلّ كمالات به سوى وجود فارغ شدهايم ، در ابواب ماضيه .
و « هو » كه مىگوئى ، بايد به نظر آرى « هو » ى متصرّفه را كه هر چيز كه شخصيّت يافته ، به مرتبه از وجود حقيقى است و بدون وجود ، ماهيّت مبهم است و ممنوع از صدق بر كثيرين نيست و با وجودى كه از صقع هويّت كل « هو » است ، قابل اشارهء
هامش
( 1 ) - لبيان عماد العلم « بحار الانوار » ، ج 1 / 181 .
( 2 ) - قمر / 50 .