الملك » را به قوّت او مىشنوند كه خود فرمايد و خود جواب دهد .
و وصول كل را به غايات ، « حسّ » و « خيال » و « وهم » نمىرسند ، ولى عقل كه كليّت دارد ، مىرسد كه كل به غايات مىرسند ، چه جاى « عقل كل » كه مكتحل به نور اللّه و صاحب مقام تسليم و ردّ امانت وجود به اهلش كه متحقّق است به وصول به « عين اليقين » يا « حق اليقين » .
-
« إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ »
« 1 » : طريق اسم ظاهر ، طريق غيب بود ، ليكن اوصافى بر او جارى شده كه هر يك كافى است ، در دلالت بر آنكه حاجز است ، چه جاى دلالت جميع ؟ خاصّه به آن معانى كه شنيدى .
لهذا ، عدول شده از « غيب » به « خطاب » ، تا اشارت باشد به اينكه : بايد مبدّل شود ايمان به « غيب » ، به ايمان « شهودى » و برهان به عيان ، چنان كه در حديث است كه : « اعبد ربّك كانّك تراه » « 2 » ، و امام ناطق به حق ، حضرت جعفر صادق عليه السّلام فرموده :
« كرّرت ايّاك نعبد فى الصّلاة حتّى سمعت عن قائلها » . و بعض عارفين گفته است كه : « العالم غيب لم يظهر قط ، و اللّه تعالى حاضر ظاهر لم يغب قط ، و النّاس فى هذه المسألة على عكس الصواب » ، و نيكو گفته است .
چه ، عالم ماهيّات امكانيّه است كه به اعتبار ذات خود ، « وجود » و توابع وجود را ندارند ، و در حال وجود هم ، گفتيم : وجود ، عين و جزء آنها نشده بر سذاجت و ليسيّت باقىاند : « الاعيان الثّابتة ما شمت رايحة الوجود » . و حق تعالى ، وجود صرف است و وجود ، « نور » است و « نور » ظاهر بالذّات و مظهر للغير است ، خاصّه نور غير متناهى عدّى و مدّى و شدّى . و پيش گفتيم كه : آنها كه بينونت عزلى قائلاند ، در خدا نسبت به وجودات ، و گويند : خدا موجود است ، پس ، با تقليد گويند « موجود است » ، نه با تحقيق ، و وجود خلق را ، با تحقيق قائلاند !
و وجود مضاف لايق به او ، وجودى است محيط ، احاطهء « شىء » به « فىء » ، نه
هامش
( 1 ) - حمد / 4 .
( 2 ) - مأخذ گذشت .