اذا ما احلت فى هواها دمى ففى * ذرى العزّ و العلياء قدرى احلت
لعمرى ان اتلفت روحى بحبّها * ربحت و ان ابلت حشاى ابلت
« 1 » بلكه و معشوق حق است كه فرموده : « من عشقنى ، عشته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلىّ ديته و من علىّ ديته فأنا ديته » . « 2 »
مسألة : واجب است دفن ، مسلم را ، بعد از نماز « 3 » بر او
، و فرض مورات آن است ، در ارض و بايد به سوى قبله باشد رويش ، و مقاديم بدنش ، و بر جانب راست باشد .
سرّ : حكمت احترام جسد ميّت و زيارت اهل قبور و مشرّف شدن به مشاهد مقدّسه ، [ به دليل ] مراتب داشتن انسان بالفعل ، و هيكل توحيد بودن اوست - چنان كه گذشت - كه : نفس ، جسمانية الحدوث و روحانية البقاست ، و قوا و طبايع فعليّه ، مرتبه [ اى ] از اوست ، بلكه جسم ، چنان كه قول حق تعالى :
« هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً »
« 4 » اشارت به اين دارد كه جمع فرموده ميانهء انسانيّت و عدم ذكرى و نامى ، او را .
پس با استكمالات ذاتيّه ، شأن ذاتى ، مبدّل مىشود به شأن ذاتى اعلى و طبع ، « نفس » مىشود و نفس ، « قلب » و قلب ، « روح » ، الى ما شاء الله تعالى ، نه به طور انقلاب ، و گرديدن مفهومى [ به ] مفهوم ديگر ، يا وجودى به شرط مرتبهء وجود مشروط به مرتبهء ديگر ، بلكه ابقاى اصل محفوظى در همه ، و وصل افق اعلاى مرتبهء دانيه به افق ادناى مرتبه عاليه ، بلكه با اتّحاد افقين و بقاى اصل محفوظ ، نه به نحو تركيب است . بلكه « ما به الامتياز » ، عين « ما به الاشتراك » است در وجود حقيقى ، و اتّصال وحدانى در جسمانيّات ، مساوق است با وحدت شخصيّه ، چه جاى در روحانيّات ؟ پس ، لا به شرط از هر يك ، عين لا به شرط از ديگر است .
پس ، طبع لا به شرط مرتبه [ اى ] است از انسان ، نه طبع به شرط لا ، بلكه نه حسّ
هامش
( 1 ) - « ديوان ابن الفارض » / 75 .
( 2 ) - در منابع رسمى نيامده ، ولى مشهور است .
( 3 ) - يعنى : اقامه نماز ميت .
( 4 ) - انسان / 1 .