افلاطون است كه « مت بالاراده تحيى بالطّبيعة » .
بايد سالك ، اغماض عين قلب كند و چشم از « ما سوى اللّه » بپوشاند و صمت عادت كند و از تكلّم به باطل ، دهن نفس را ببندد و مبسوط اليدين بالعطا باشد و به عزلت در غطا رود ، و تعجيل تجهيز ، تمشير است براى سفر و سرعت سير به سوى دوست ، و كراهت حضور ناپاكان به محضر محتضر ، اجتناب سالك را شايد از اشرار .
مسألة : ميّت مسلم را ، و كسى را كه در حكم آن است - چون ولداو - بايد غسل داد ،
و در اين غسل ، تثليث بايد ، به سدر و [ يك ] مرتبه كافور و [ يك ] مرتبه به آب قراح ، و اگر متعذّر باشد ، به مقدور اقتصار مىشود و اگر خليط ممكن نشود ، اصلا « 1 » به قراح اقتصار شود .
سرّ : اين شستشوىها ، اشارت است به فناها ؛ فناى افعال ، در فعل حق كه اين را « محو » گويند ، و فناى صفات كمال جميعا ، در صفات حق و اين را « طمس » گويند ، و فناى وجودات در وجود حق و اين را « محق » گويند . و اوّل توحيد « افعال » ، و دوّم توحيد « صفات » ، و سيّم توحيد « ذات » است .
و غسل با آب قراح ، ناظر به سيّم است كه آب صرف خالص ، مناسب خلوص وجود است ، از شوب صفات : « كمال الاخلاص نفى الصّفات » « 2 » ، و غسل به كافور ، مناسب دوّم است كه كافور از عطريّات است و « صفات اللّه » معشوقات مظاهرند . و غسل به سدر ، مناسب اوّل است كه « سدر » اشارت به سدر - به تحريك است - كه به معنى حيرت است و ظهور حيرت در افعال است ، چنان كه در ناخوشى ، سدر و دوار سادر ساقط مىشود بر ارض و مراد ، حيرت ممدوحه است كه حضرت ختمى صلّى اللّه عليه و آله اشارت فرمود ، با قولش : « ربّ زدنى فيك تحيّرا » .
بيت
گر جمله توئى ، پس اين جهان چيست ؟ * ور هيچ نيم ، پس اين فغان چيست ؟
هامش
( 1 ) - يعنى : تنها .
( 2 ) - « نهج البلاغه » / خطبه 1 .