به شرط لا ، هر چند آنها هم اظلال او باشند . پس ، انسانى متصّل به وهم و خيال است ، و انسانى به عقل عملى ، و انسانى به عقل نظرى و انسانى به اعلاى از اينها . بلكه انسان واحد بالفعل ، مرتبهء متّصل است به « لاهوت » و اين در مرتبهء استغراق در ذكر و فكر حق و مرتبهء متّصل است به « جبروت » ، و اين ، در مرتبهء استغراق در ملاء اعلى . و مرتبهء متّصل است ، به « ملكوت اسفل » ، و وقتى فاعل بالطّبع است ، و همانكه « قمت » و « قعدت » مىگويد ، همان است كه « تعلقّت » و « تذكّرت » مىگويد .
و تنزيهى كه در نفس ناطقه كنند ، در حقيقت ، راجع است به تنزيه مرتبهء عاليهء آن و اكثرى « 1 » مردم ، از اخيار شنيدهاند كه : نفس نطقيّهء قدسيّه ، لطيفهاى است مجرّده از بدن و قواى آن ، و نيست مقامشان مگر مجرّد برزخى و حسّ و قوا و طبايع ، و همه مبالاتشان نيست ، مگر به بدن ، و مقامى ندارند ، مگر از بدنيان ، و نيست مگر قبضهء موهوم و مخيّلى و مشت طبايعى . پس ، اگر ذاتشان محصور در اينها نباشد ، اينها مراتبى از ذاتشان باشد لا اقل و مراتب ديگر بالقوّه مانده و انسان كامل - كما مرّ - وحدت حقّهء ظليّه دارد ، نه عدديّه و يكى از وجوديهء « ليس كمثله شىء » ، اين بود كه :
« ليس كمثله الاعلى شىء » و نعم ما قال [ ابن فار ] ض :
و اسراء سرى عن خصوص حقيقة * الّى كسيرى فى عموم الشّريعة
و لم إله باللّاهوت عن حكم مظهرى * و لم انس بالنّاسوت مظهر حكمتى
« 2 » « لا يشغله شأن » « 3 » - بنحو الحكاية - پس ، چون مراتب انسان را دانستى ، [ لازم است ] بدانى كه : « قبر » حق است ، و بدانى : قبر و مزار اقسام دارد ، از قبر صورى طبيعى براى بدن طبيعى كه چون حرارتى است از آفتاب ، باقى پس از غروب آن و بيگانه از آن نيست ، بلكه نفس را استخلافى است در ابقاى قدرى از مزاج و شكل باقى ، بعد از موت طبيعى ، ولى نه خليفه مباين ، و از قبر صورى برزخى كه موعود است در شريعت و ضغطهء قبر و ضغطهء علايق و صور آنها ، و از قبور روح ، چه طبيعى و چه برزخى ، و اخروى كه خود اينها نيز ، قبورند براى روح . و بدانى كه : مزار
هامش
( 1 ) - « ى » زايد است .
( 2 ) - « ديوان ابن الفارض » / 104 .
( 3 ) - « بحار الانوار » ، ج 9 / 154 .