گويند و « عقل كلّى » را خواهند كه عالمى است كه كونين صوريين در آن ، چون حلقهاى است ، در بيابان بىپايان .
و فرق ميانهء عقول كليّه و نفوس ناطقه - كه عقول جزئيّه ، اعلى مراتب آنهايند - با آنكه همه مشتركاند در اينكه در « ذات » مجرّدند ، آن است كه : نفس ناطقه ، اگر چه در ذات خود « مجرّد » است از جسم ، و حلول ندارد در آن ، ليكن در فعل خود ، محتاج است به جسم و در استكمال ، به تن و قواى تن نيازمند است ، مثل آنكه خواسته باشد جودى كند ، يا بزند ، به « دست » محتاج است و اگر بخواهد به خدمت معلّم رود ، به « پا » محتاج است و اگر يكى از پردههاى چشم ، يا رطوبات او نباشد ، از عالم ديدنى بىنصيب است و اگر پردهء صماخ نباشد ، از عالم شنيدنى بىبهره است و همچنين ، در ساير ادراكات و تحريكات .
و چون از ادراكات جزئيّه بىبهره ماند ، استكمال به ادراكات كليّه نتواند كه : « من فقد حسّا فقد علما » « 1 » ، به خلاف عقل كلّى كه بطش كند به همّت ، بىحاجت به « دست » ، و طىّ مكان كند بىحاجت به « پا » ، و بيند ، بىحاجت به « چشم » ، و بشنود بىحاجت به « گوش » ، و همچنين در هر امرى ، چه آيت كبراى جناب كبريائى است و غنى است به غناى او .
پس ، عقل كلّى ، چنان تجرّدى و ترفّعى دارد كه نه در ذات و نه در امضاى افعال ، حاجت به جسم تن و آلات آن دارد و نه توجّه به مادون - كه عالم صورت است - دارد و همهء توجّه او به فوق است كه « فانى فى اللّه » و « باقى باللّه » است ، و از اين جهت است كه عقول كليّه را « ملائكهء مهيمن » گويند .
و نفوس ناطقه ، توجّه به مادون و اشتغال به عالم صورت دارند ، تا هر كدام كه عنايت شامل او بشود ، بعد از استكمال ، به « ذات » و « باطن ذات » مكتفى شود و مستغنى شود ، از تن طبيعى و قواى آن . پس ملحق شود به عالم نور كه عالم عقول
هامش
( 1 ) - « قواعد كلى فلسفى » ، ج 2 / 435 - 442 . مىتوان ادّعا نمود كه : اكثر حكماى اسلامى ، بلكه همهء آنها ، مفاد اين قاعده را پذيرفته و در برخى موارد ، آن را مورد استناد قرار دادهاند . در خصوص اين قاعده ، همچنين نگاه كنيد به « فوائد » ، منوچهر صدوقى ، گفتار شماره 33 / 178 .