شوند .
و اينكه گفتيم كه وصول به نهايات و تحوّل به غايات ، به حسب سلسلهء طوليّه صعوديّهء است ، به مضمون كريمهء :
« كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ »
« 1 » ، نظير خداجوئى است كه وقتى كه استدلال مىكنى بر اثبات واجب الوجود ، نبايد نظرت به سلسلهء عرضيّه باشد و متوجّه ماضى از ازمنه باشى كه آنچه در ازمنه باشد ، زمانى است ، نه واجب ازلى و محاط است نه محيط ، بلكه به توفيق و تأييد او گوئى :
الكلّ عبارة و انت المعنى * يا من هو للقلوب مغناطيس
و آيت اين مطلب ، « نفس ناطقهء » توست كه اگر خواهى دانا يا شناساى او شوى ، بايد از باطن بدن و لبوب جوارح و آلات ، مطالبهء او كنى ، نه از عرض كه آنها كه در عرض يكديگر واقعند ، چون قلب صنوبرى و كبد و دماغ « جسم » و « جسمانى » اند و آن لبوب ، خوادم و قواى نفس در باطن اين بدن ، بلكه در باطن روح بخارى باشند كه در تجاويف اين بدن است و بدن « وقايه » و « غلاف » آن است مثلا قواى مدركهء باطنه ، چون معنيى هستند ، قائم به روح بخارى دماغى ، و بنابر تحقيق ، قوّتها مراتب ظهور نفس و اشراقات نفساند .
مقدّمهء ثالثه : بدان كه همهء تغيّرات عالم دو قسم است :
- يكى ، تغيّرات واقع در سلسلهء عرضيّه ، مثل « انقلاب » و « استحالات » كه به طريق « خلع » و « لبس » است ، مثل آن كه مادّهء آب گرم ، با غليان ، صورت آب را مىگذارد و صورت بخار و هوا را مىگيرد ، و صورت غذا ، از مادّه خلع مىشود و صورت كيلوس و كيموس مىپوشد . و بر اين قياس كن ، باقى را ، مادّه سودى و زيانى دارد ، در اين تغيّرات .
- دوّم تغيّرات واقع در سلسلهء طوليّه است ، و آن استكمال است كه صورت اولى ، در ثانيه هست مع شىء زايد ، مثل آنكه « مادّه » ، صورت نوعيّهء نباتيّه را دارد ، و صورت نوعيّهء حيوانيّه بالفعل را مىگيرد و اين جا خلع نمىشود ، چيزى كه از باب فعليّت باشد ، مگر آنكه « فقد » و « عدم » كم مىشود و نفس ، وجود اوّل هست و
هامش
( 1 ) - اعراف / 28 .