علامه » و قوّت « قوه عماله » ، و قوّت « قوّه حسّاسه » باشد ، و اصول اعجاز ، به اين خواصّ است . پس قوّهء علّامه نبىّ ، بايد در كمال ، افضل عقول اهل زمان خود باشد و جميع معلومات ، يا اكثر [ آنها ] با « تأييد من اللّه » و با « حدس » ، براى او حاصل شود ، نه با كسب و تعلّم از معلّم بشرى ، و عقل او را هيئت استعلائيّه قاهره ، تمام باشد بر قوا و همه نهايت انقياد و تسخّر [ را ] داشته باشند .
و قوه عمّالهء او ، در قوّت ، به حدّى باشد كه مادّهء كائنات ، مطيع او باشد كه هر صورتى كه بخواهد ، از آن « خلع » و در آن « لبس » كند ، و چنان كه هر نفسى در بدن خود هر تصرّفى را مىكند ، عالم كون به منزلهء بدن او باشد ، و هر چه خواهد ، از « استحاله » و « انقلاب » در اكوان ، بشود و « مستجاب الدّعوه » باشد ، و چگونه چنين نباشد و او « يد اللّه » و « قدرة اللّه » است و به زبان حال گويد :
از وجود خود ، چو « نى » ، گشتم تهى * نيست از غير خدايم ، آگهى
فانى از خويشم من ، و باقى به حق * شُد لباس « هستى » ام ، يك باره شق
چنان كه در حديث قدسى آمده كه : « انّ العبد يتقرّب الىّ بالنّوافل حتّى احببته فاذا أحببته كنت سمعه الّذى يبصر به » . « 1 » - الحديث -
و از مجرّد تصوّر او ، باذن الله تعالى ، شىء « وجود » بپذيرد و مادّهء « كون » منفعل گردد ، چنان كه از هر نفسى ، تأثيرات تصوّرات شهويّه و غضبيّه و خوفيّه و فرحيّه و اختجاليه كه موجب وجودات طبيعيّه شوند از حركات گوناگون و اشكال بوقلمون ، و « مؤثّرات » از [ يك ] وادى است و « آثار » از وادى ديگر .
بلى ، چنان كه نفس جزئيّه جان ، جسم مخصوص محدود است ، نفس كليّهء الهيّه ، جان عالم است ، چنان كه در ائمه معصومين عليه السّلام مأثور است كه : « انفسكم فى النّفوس و ارواحكم فى الارواح » « 2 » ، چه عجب از كليّت و وسعت وجودى كه يتامى را مثل پدر ، « مهربان » و شيوخ و عجايز را مانند « خلف » ، جان فشان باشد ، و اهل مسكنت و زمانت را ، مثل خود بيند ، بلكه در مقام فتوّت متمكن گشته ، ايثار بر خود نمايد .
بيت
هامش
( 1 ) - « بحار الانوار » ، ج 14 / 289 .
( 2 ) - « بحار الانوار » ، 102 / 132 .