مؤدّى شد صور از باطن ، به « حسّ مشترك » مشاهده خواهد بود و تفاوتى ميانهء مشاهدتين نخواهد بود ، براى نفس مستخدم آن ، چه محلّ شهود يكى است ، مگر اينكه در يكى مشهود « صعود » نموده به آن ، و در ديگرى « نزول » نموده به آن .
اصل : نفس ناطقه ، از سنخ مجرّدات است و « كريم الاصل » است و امرى است ربّانى ، لقوله تعالى :
« قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي »
« 1 » و سرّى است سبحانى ، لقوله تعالى :
« وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي »
. « 2 »
پس ، با « فطرت » ، ميّال است ، به اتّصال به اصل خود ، و در عالم مجرّدات ، معانى و حقايق همهء اشياء هست . چه ، آنها عالماند به حقايق و عقل كلّى « امّ الكتاب » است ، كما قال تعالى :
« وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ »
. « 3 » و قال :
« ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ »
، « 4 » چنان كه در لوح قدر صور جزئيّه ، هر موجودى به نحو صرافت ، به مقادير و اشكال و الوان و آنچه لايق به آنها بوده ، موجود بودهاند :
« وَ كُلُّ صَغِيرٍ وَ كَبِيرٍ مُسْتَطَرٌ »
« 5 » و المقدّر كائن و الكائن مقدّر .
و در نزد مشّائين ، جزئيّات واقعه در اين عالم ، به هيئت كليّه در عالم عقلى است و نيز به هيئت كليّه ، در نفس كليّهء فلكيّه و به هيئت جزئيّه در نفس منطبعهء فلكيّه مىباشد و حجابى ميانهء « نفس ناطقه » و آن « الواح » نيست . چه ، نفس ناطقه مجرّد است و حجاب در ميانهء ماديات مىباشد ، نه در ميانهء مجرّدات كه آنها ، مانند آيينههاى متعاكساتاند كه آنچه در هر يك باشد از صور ، در ديگرى مترائى شود و به وجهى اقرب ، مثل ارباب صفوت و محبّت حقيقى - كه يك قبله و يك عزيمت و يك عقيدت هستند - و شواغل حسيّه ، موانع نفساند ، از اتّصال به آنها و اطّلاع بر حقايق و غيوب .
و موجب ارتفاع حجب بسيار است ، مثل « نوم » و مثل « خلسه » كه به تصفيهء باطن يا به استغراق ذكرى يا فكرى ، يا به مصادفت امور غريبه يا مهوّله دست دهد ، و مثل
هامش
( 1 ) - اسرى / 87 .
( 2 ) - حجر / 29 .
( 3 ) - انعام / 59 .
( 4 ) - انعام / 38 .
( 5 ) - قمر / 53 .