مادّه ، پس وجود صورت مقداريّه بلا مادّه محال باشد ، انتهى .
مىگوئيم كه : صورت مثاليّه ، قابل قسمت نباشد ، و اگر صورت خياليّه - كه در مثال مفيد است - خيال مىكنى كه قابل قسمت است ، نه چنين است ، چه خطّ يك ذراعى را كه در خيال ، دو نيم مىكنى « وهم » است ، چه دو نيم [ را ] از كتم « عدم » به « وجود » آرى ، و چون نفس به خلّاقيت ادراك كند ، مقادير مجرّده به تجرّد برزخى را انشاء كند و بستهاند اينها به التفات ، تا نفس . پس ، خطّ يك ذراعى را جعل كنى اوّلا و ثانيا دو نيم به ابتداع جعل كنى ، و از مجعول اوّل اعراض كنى و آن ، قسمت پذير نيست . و اين كه اوّل دليل گفت ، و ثانى برهان حريفيّت به كار برد ، البرهان ، ما البرهان و ما ادراك ما البرهان ؟ ! و نيز گفته است :
بدن مثالى ، خالى از اين نيست كه « قديم » است ، يا « حادث » و بر تقدير قدم ، مانعى دارد يا نه ؟ هر دو شقّ ، به غايت مشكل ، بلكه باطل است ، كما لا يخفى على الفطن . و بر تقدير حدوث ، يا مستعدّ فيضان نفس هست ، يا نه اگر هست ، تعلّق نفس متعلّقه به او محال باشد ، چنان كه در ابطال تناسخ دانسته شد ، و اگر نيست ، تعلّق نفس منتقله به او ، بدون استعداد ، متصوّر نتواند شد .
راقم گويد : اينها دخل « 1 » به اين مذهب ندارد ، گويا اطّلاع بر مغزاى مطلب اربابش حاصل نيست . عالم صور صرفه ، دو تا است : يكى در قوس « نزول » كه عالم « ذرّ » گويند ، و يكى در قوس « صعود » كه عالم « برزخ » غالبا اين را گويند . و اوّل ، پيش از تعلّق ارواح است به ابدان دنيويّه ، و دوّم ، بعد [ از ] آن است ، و صور اعمال و تشبّح ملكات ، در اين است . پس ، اگر صور اوّل را گويد ، بلى ، « قديم » اند ، ولى آنها صور علميّه قدريّهاند ، ابدان نفوسى نيستند . چه ، نفوسى به نحو نفسيّت و كثرت نبوده ، و اگر باشد - فرضا - در تعلّق به اين ، دون آن [ بوده است . ] چون ، تخصّص استعداد نبوده ، [ بنابر اين ، ] تخصيص بلا مخصّص لازم آيد ، و نيز تشقيقات مشهوره كه پيش از تعلّق به آنها واحد بودند ، نفوس يا كثير . . . مىآيند . و اگر صور دوّم را گويند ، جائى كه هيولى نيست ، مطالبهء استعداد غريب است ، مانند آن كه بگوئى :
هامش
( 1 ) - يعنى : ربط .