مصراع : منع حكمت مكن ، از بهر دل عامى چند ! و نيز گويد : و در اثبات اين دعوى ، مستند به مكاشفهاند . راقم گويد :
« نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ »
. « 1 » و گويا مطّلع بر براهين نشده كه از آن جمله است ، قائدهء امكان اشرف . و اعجب از اين ، مىگويد :
و گاه باشد كه استدلال كنند به : أنّ ما نشاهد من تلك الصّور فى الخيال مثلا ليست عدما صرفا و لا من عالم المادّيات و هو ظاهر و لا من عالم العقل لكونها ذوات مقدار و لا مرتسمة فى الاجرام الدّماغية لامتناع ارتسام الكبير فى الصّغير ، كما مرّ فى تخيّل صورة الجبل مثلا فيجب ان تكون موجودات خارجيّه فائمة بذواتها و هو المطلوب .
و پس از نقل استدلال گويد :
فسادش ظاهر است ، چه بر تقدير تسليم امتناع ارتسام صورت كبير در صغير ، احتمال مذكور اعنى : ارتسام در نفوس فلكيّه را ، چه مانع تواند شد ؟
مىگوئيم : قولش « بر تقدير تسليم » ، اشارت است به معنى . و در آداب مناظره مقرّر است كه : منع مقدّمهء بديهيّه مكابره است و غير مسموع ، و منبّهى بر امتناع مذكور مسطور مىشود كه دو مقدار كه يكى زيادتر باشد و يكى كمتر ، بعد از انطباق آنچه فضل است ، برون افتد از محل . چه ، به قدر خود را قبول كند ، پس بايد از زيادتى خبر نداشته باشد ، مدركهء آن محلّ .
و آن چه گفته است كه : « ارتسام در نفوس فلكيّه را ، چه مانع تواند شد ؟ » ، مانع همين امتناع مذكور [ است ] ، چه تصوّر مىكنيم ، مقدارى ازيد از مقدار محلّ آن نفس منطبعه ، و ديگر مىگوئيم : نفوس ناطقه به مذهب حكماء غير متناهى الافراد است ، و چگونه صور خياليّه مقداريّه غير متناهيّه منطبع باشد ، در نفس منطبعه ؟ و اين ، اشدّ محذورا است ، از انطباع كبير در صغير . و پس ، چاره نيست ، به جز اين كه : آن صور ، مثل معلّقه باشد قائمات بذواتها ، لا به محل ، و فلك مظهر باشد . و [ طبق اين تقرير ] ، تجرّد خيال ما ثابت شد - كما مرّ - و نيز گفته است كه :
نزد حكماء مشّائين ، نه همين است كه دليل بر وجود عالم مثال نيست ، بلكه برهان بر امتناعش هست ، چه ثابت شده كه هر چه قابل قسمت باشد ، محتاج است به وجود
هامش
( 1 ) - نور / 35 .