بادهء خاك آلودتان ، مجنون كند * صاف اگر باشد ، ندانم چون كند ؟
« 1 » [ ابن فار ] ض [ گويد ] :
عليك بها صرفا و ان شئت مزجها * فعدلك عن ظلم الحبيب ، هو الظّلم
« 2 » يعنى : بر تو باد به بادهء تجلّى جمال حق و صرف بنوش ، و اگر خواسته باشى ممزوج آن را ، پس عدول كردنت از عقل كلّ كه : « من رآنى فقد راى اللّه » « 3 » مىگويد ، و چون آب دهن حبيب و دم مبارك اوست ، ظلم و جور است . و لذّت عقلى ، چگونه اتمّ نباشد و تعقّل اتمّ است به حسب كمّ و كيف ؛ امّا كمّ ، چه معقولات بىنهايت است - كما مرّ - و در هر ادراكى و مدركى ، تعقّلى و معقولاتى هست و به عالم امر و خلق ، راه دارد تعقّل . و امّا كيف ، چه « عقل » كنه معقول را مىرسد و « حسّ » ، به ظواهر اجسام مىرسد و وصلش « فراق » است ، و حضورش « غيبت » و عقل ، غوّاص درياى وجود است و نافذ در اقطار سماوات و ارض ، خاصّه چون كليّتى پيدا كند :
« لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ »
« 4 » اى : با برهان - خاصّه برهان وارد - از برهان ديّان :
« اتَّقُوا اللَّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ »
« 5 » و بالجمله :
چون ، نه سر پيداست وصفش را ، نه بن * نيست لايق ، پيش از اين گفتن ، سخن
در روحانى ، همين قدر كافى است ، چه « معاد روحانى » ، از « تفصيل » رو به « اجمال » رفتن است ، پس سزاوار آن است كه وضع ، مطابق با طبع باشد .
فصل در معاد جسمانى است :
شبهات متفلسفين نيز مدفوع است ، مثل شبههء تلازم « هيولى » و « صورت » كه :
- اگر در صورت معادهء هيولى نيست ، تلازم نباشد ، و اگر هست ، خلاف واقع است كه مادّهء شىء اينجا مىماند و اگر با صورتش باشد ، همين صورت ماديّه مىشود و دنيا مىشود ،
هامش
( 1 ) - در « مثنوى » يافت نشد .
( 2 ) - « ديوان ابن الفارض » / 168 .
( 3 ) - مضمون جمله گذشت .
( 4 ) - الرحمن / 33 .
( 5 ) - بقره / 282 .