- جواب آن است كه : تلازم ميانهء صورت ، آن صور هيولى نيست ، بلكه در خور خودشان است . و مثل شبههء نبودن مشاعر جزئيّه كه موجب ادراك جزئيّات باشند ، چه محلّ - كه روح بخارى باشد - و اوعيهء آن فانى شدند .
- جواب آن است كه : مدرك جزئيّات حال نيز « حسّ مشترك » است ، و حواسّ چون طرق به آن ، و آن مجرّد است و همچنين ، ساير قواى جزئيّه ، ولى تجرّد از مادّه ، نه از مقدار و شكل و اضافه به جزئيّات - كما مرّ - و چون دانستى كه : نفس ناطقه ، وحدت جمعيّه دارد از مشاعر ، تا اعلاى از مشاعر ، همه را داراست ، پس اين مشاعر ، بدن اظلال آن مشاعرند . مصرع : پنج حسّى هست ، جز اين پنج حسّ « 1 » .
و مثل شبههء امتناع اعادهء معدوم بعينه ، جواب آن است كه : نفس ناطقه كه هذيّت و هويّت بدن به آن است ، معدوم نمىشود ، و عود تن بعينه و بشخصه مىشود ، و على ذمتنا بيانه .
و مثل شبههء طلب « مكان » و « زمان » و وقوع « تصادم » و « تزاحم » ، بنا بر جسمانى بودن « جنّت » و « نار » و « بهشتيان » و « دوزخيان » ، خاصّه با عدم تناهى اهالى آنها و قواعد هيئت و حكمت رسمى كه در دست موردين شبهه است .
جواب آن است كه : مكان و زمان آن عالم ، در خور آن است و تصديم با مكان و زمان اين عالم و اهلش با اهل اين عالم ندارند ، و چون آخرت ، عالم تامّ است ، از لوازم تماميّتاش اين است كه : حاجت به مكان اين عالم ناقص و زمان اين عالم نداشته باشد و مستكفى به خود باشد ، بلكه همين عالم ، هر گاه تامّ ملاحظه شود كه مادّه و مادّى ، مكان و مكانى ، زمان و زمانى ، وضع و وضعى ، و غيرها ، همه به هم گرفته شود ، مادّه و عوارض مذكوره را ندارد و نخواهد .
پس ، اين عالم - بتمامه - مبدع است و واقع در « دهر » ، نه در « زمان » . پس طلب زمان و مكان براى كلّ اين عالم ، قياس كلّ است به جزء ، و امّا عالم آخرت ، اگر در مكانى از امكنهء اين عالم ، يا زمانى از ازمنهء اين باشد ، محاطهء اين عالم ناقص مىشود و مصادم و محتاج به اين ، و حال آنكه بايد تامّ و غير محتاج به اين باشد و بايد
هامش
( 1 ) - « مثنوى » ، دفتر 2 / 79 - رمضانى - ج 1 / 249 - نيكلسون - و ج 3 / 80 - جعفرى -