چهار را ، در دو طريق گفتهاند : يكى آنكه ، حالّ و نفس در عقليّت ، يا كمال است يا استعداد كمال . « استعداد » هم [ يا ] قريب است ، يا متوسّط ، يا بعيد . دوّم آنكه ، كمال است يا استعداد « استحضار » ، يا استعداد « اكتساب » ، يا استعداد « استحصال » . پس ، كمال در مرتبهء عقل ، « مستفاد » است و استعدادات ثلاثه ، در هر دو وجه ، در مراتب عقول ثلاثهء قبل از آن ، به ترتيب .
بدان كه : عقل در اصطلاح حكما ، اطلاق مىشود بر نفس معقولات . چه ، « معقول » موجودى است مجرّد بسيط ، محيط به كلّ افراد و انحاء وجودات حاصله به آنها . و هر موجودى كه چنين باشد ، « عقل » است . اين است كه ، آنان كه نفس و عقل را متباين مىدانند ، « نفس » را « عقل » گويند به سبب نيل او معقولى را ، و هر چند معقول ، واحد بديهى باشد ، از باب تسميهء محلّ به اسم حالّ .
و امّا بنابر اتّحاد « عاقل و معقول » بالذّات ، « عقل » و « عاقل » و « معقول » ، مطلقا يكى است ، اعنى : وجود معقول ، همان وجود عاقل است ، نه آن كه مفهوم معقول ، « عقل و عاقل » باشد از حيثيّت ماهيّت و كلّى طبيعى . پس ، مدرك تا مدرك جزئى محدود مادّى و خيالى و وهمى است ، « نفس » است و اطلاق نشود بر آن « عقل » ، نه حقيقة و نه مجازا . چه ، وجودى است محدود و محفوف به « مادّه » و « وضع » و « جهت » و « مقدار » و « شكل » ، يا به اضافهء به اينها . و چون تعقّل كند معقول را كه موجودى است محيط ، مجرّد از موادّ و اوضاع و جهات و اوقات و نحو اينها ، مستحقّ حمل [ شدن كلمهء ] عقل است ، گو معقول بديهى باشد ، چون معقول از سفيدى و سياهى و حرارات و برودت و غير اينها .
چه ، معلوم است كه چه نسبت است بياض جزئى موضوع خاصّ مرهون به وقت خاصّ و جهت خاص و نحو اينها از مخصّصات را ، به بياض صرف مجرّد از موضوعات ثلج و عاج و كرباس و قرطاس و جهات عليا و سفلى و ازمنهء ماضيه و غابره كه وجودى است « واحد » و « بسيط » و « مبسوط » . و اين ، به وجود چنينى « 1 » ، نه به ماهيّت عقل است و معقول و عقل كند قرين خود ، با متحوّل و متّحد با خود را . و
هامش
( 1 ) - با چنين وجودى . . .