به ، و « الطّول » جمع الطّل ، اى : الشّاخص من آثار الدّار .
اراده كرده است به « معالم » ، قواى بدنيّه را ، و به « طول » جوارح ماديّه را ، يعنى : با آن جلالت و مجدت - كه از عالم قدس و طهارت است - مانده در عالم دوّاب ، بلكه عالم ديدان .
[ 8 . ]
تبكى و قد ذكرت عهودا بالحمى * بمدامع تهمى و لم تتقطّع
[ ترجمه : آن عهدها را به ياد آورده و گريان شده ، سرشكى پيوستهمند از ديده فرو باريد كه هرگز قطع نمىشود . ]
يعنى : چون به خاطر آورد ، عهد قديم را كه با « عقل كلّ » داشت ، گريه و زارى مىكند و گويد :
آتشى مىبينم اى ياران ، ز دور * كرم مىآيد ، به چشمم ، نخل طور
ياد آتش خانها ، و آن عهود * درد ما ، غم ، باز پيچيده است دود
« تهمى » يعنى : « تسيل » . و اسناد سيلان - كه صفت دمع است - به « مدمع » - كه محل دمع است - اسناد مجازى است ، مثل قول حقّ تعالى :
« فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها » .
« 1 »
و اظهر آن است به قرينهء « لم تتقطع » كه : [ در اينجا ] گريه را « حالى » و « فطرى » بگيريم .
[ 9 . ]
و تضلّ ساجعةء على الدّمن الّتى * درست بتكرار الرّياح الأربع
[ ترجمه : نفس ، بر منزلهايى كه با وزيدن باد از هر چهار سويشان ، زير شن دفن شده بودند ، گريه و زارى گرفت . ]
« تظلّ » به معنى تصير [ است ] و بهتر آن است كه : به معناى اصلى بگيريم ، يعنى :
داخل در روز مىشود . چه ، ياد اصل خود مىكند و ممسوس مىشود به نور قاهر و داخل در نهار حقيقى مىشود . و « سجع » صوت كبوتر است ، و « دمن » جمع « دمنة » ، يعنى : آنچه باقيمانده از آثار دار ، و مراد ، بدن متلاشى و قواى داثره از آن باشد . چه ، نفس در كار التحاق به اصل خود است و قوا و اعضاء نيز تابعاند ، چيزى نمانده
هامش
( 1 ) - رعد / 18 .