[ 5 . ]
و اظنّها نيست عهودا بالحمى * و منازلا بفراقها لم تقنع
لم ترض و الحمى ، هى المطلوبة ، چون حمايت و محفظت مىشود و فى القاموس :
« و الحمى : ك « الى » ، ما حمى من شىء و عهود » ، و « منازل » به صيغهء جمع ، اشارت است به عهد و پيمانهاى متعدّده در مراتب مترتّبه به اقرار به ربوبيّت حق و توحيد او .
چه گذشت كه : در همهء نشآت علميّه ، از « عنايت » و « فيض اقدس » و « فيض مقدّس » و « قلم » و « الواح » ، همهء صور و معانى معلوم بودهاند و در همهء مراتب : « لك الحمد و لك الكبرياء و العظمة » و بالجملة : « لك الوجود » مىگفتند ، به لسان ثبوتى ، اعنى : متحقّق به توحيد بودند و شأن ايشان ، اظهار فضايل و فواضل حق بود و از خود هيچ نداشتند و به اين عالم كه آمدند ، ناقض عهود و شكنندهء پيمان شدند كه عالم « وهم » و « خيال » و « ضلالت » است و به غلط و پندار « مالك هستى » شدند .
و مراد به عدم رضا به فراق « حمى » و مراتب انوار او ، عدم رضا به حسب فطرت اصليّه است كه :
« فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها »
« 1 » باشد .
[ 6 . ]
حتّى اذا اتّصلت بهاء هبوطها * عن ميم مركزها ، بذات الاجرع
[ ترجمه : پرنده وقتى كه به هاء هبوط پيوست ( كه گوئى حلقهء دام است ) ، از ميم مركز دور بود ، در زمينى به نام ذات الاجرع . ]
« هاء هبوط » ، اشارت به عالم موادّ جسمانيه است ، و « ميم مركز » ، اشارت به عالم عقل ، و بسيار [ هم ] با مناسبت است . امّا شكل « ميم » چون دايره است ، و دائره افضل اشكال است ، مناسب است افضل عوالم را ، و نيز بىنهايت است ، چه نهايت خط ، به نقطه است و عالم عقل هم ، غير متناهى مدّى است ، چه سابق است بر حركات و اوقات ، و غير متناهى عددى است كه عدد آثارشان نهايت ندارد . و امّا مركز ، چون نسبتش به همهء اطراف على السّواست و چون مبداء همهء انصاف اقطار است و منتهاى همه ، مانند عقول كه مبداء نفوس و معاد آنهايند .
هامش
( 1 ) - روم / 29 .