يعنى : نفس ، به اعتبار اصل و گوهر ذاتش ، استكبار ورزد و استنكاف دارد از مواصلت بدن ، و انس ندارد به حسب كينونت عقليّهء تجرديّه . چه ، وجود بسيط مبسوط تجرّدى غنى از مادّه و لواحق كجا و وجود جسم محدود محفوف به تمدّد مكانى و به تمادى سيلانى زمانى و به و غول در ظلمت هيولانى و محتاج به عوارض ديگر كجا ؟
و مقصود ، تعيير نفوسى است كه انس به مقام طبيعت گيرند و تنپرستى كنند و به مقام « عقل بسيط » و « فناء فى اللّه » و « بقاء بالله » نرسند ، مثل اصحاب جهل ، چنان كه در حديث است كه حق تعالى ، عقل را خلق فرمود و به او فرمود : « ادبر فادبر » « 1 » يعنى : برو به عالم طبيعت ! پس رفت . بعد فرمود : « اقبل فاقبل » « 2 » يعنى : رو به عالم قدس آر ! پس ، امتثال كرد ، به علم و عمل پرداخت كه :
« إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ »
. « 3 » - الآية - و امّا « جهل » را - كه مقابل عقل باشد - چون فرمود ، به آن هم فرمود : « ادبر فادبر ثمّ قال له : اقبل ، فلم يقبل » ! « 4 » پس پيروى نكرد :
« أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ »
« 5 » ، اين است كه مىگويد : الفت گرفت به مجاورت تن طبيعى كه - چون ارض خراب بىآب و گياه است - و مراد نه آن است كه : خراب خواهد شد !
چه ، هر مركّب ، منحل و هر كائن ، فاسد مىشود ، بلكه هر بدن ، چون به شرط لا اخذ شود ، حيات ندارد و صورت علميّه و شعور ندارد كه بناى « علم » بر « حضور » است و آن ، مبتلا به تفرّقهائى است كه گفتيم : اگر حيات است و اگر شعور و حضور و نور و هويّت و غير اين از كمال ، همه بالعرض و به تعبيّت نفس است و منوّر به نور اسپهبد است ، مواصلت كه از طرفين است ، گفته . چه ، تن در تدبير ، رجوع به نفس كند و نفس در استعمال بدن و قواى آن ، مادامى كه در استكمال است ، رجوع به تن كند . و « انفت » و « الفت » ، از محسّنات بديعيّه « جناس مضارع » و نيز « طباق » دارند .
هامش
( 1 ) - « اصول كافى » ، ج 1 / 4 و « بحار الانوار » ، ج 2 / 76 .
( 2 ) - همان .
( 3 ) - فاطر / 11 .
( 4 ) - « بحار الانوار » ، ج 1 / 110 و 158 .
( 5 ) - اعراف / 175 .