از آن - دون لون ديگر - تخصيص بلا مخصّص است .
پس ، صور قدريّه ، علوم حقاند ، به مقدّرات لا يزاليه ، نه مخصّصان تعلّقات نفوس ازليّه و مكثّرات ، به خلاف اين ابدان كه به موادّشان تخصّص استعدادى دارند ، هر يك به نفسى . پس ، تكثّر به اينها معقول است ، نه به آنها . و اصل بودن نفوس به نحو جزئيّت ، آن جا ، اوّل كلام است .
تحقيق اشراقى : از افلاطون شهرت گرفته است ، قول به قدم نفوس ناطقه . بايد دانست كه آن ، نه قدم نفس است - من حيث النّفسيه و بما هى نفوس كثيرة جزئيّه - كه به همين دليل ، اين گونه قدم زمانى باطل است كه تكثّر نوع واحد به مادّه و لواحق مادّه است ، چنان كه اشارت به آن شد .
و آنجا كه مادّه و لواحقش نيست و اوضاع و جهات و احياز و اوقات و بالجمله مكثّرات نيست ، كثرت امثالى نباشد ، بلكه اين قدم شعبه سيّم مىشود ، از [ اقسام ] قدم . و اين ، كينونت عقليّهء سابقهء نفوس است در بدايات سلسلهء طوليهء نزوليه ، به ازاء كينونت عقليهء نفوس ، در نهايات سلسلهء طوليّهء صعوديّه ، خاصّه بنابر قول به اتّحاد نفس با عقل فعّال و قول به اتّحاد نفس كليّهء الهيّه ، در صعود به عقل كلّ ، ولى موقوف است بر قواعد اشراقيهء چند ، مثل قول به : « الاشدّ و الاضعف فى الوجود » و « النّور الحقيقى » .
و قول به اشتداد در « جوهر » و حركت « جوهريّه » و اين كه : وصول به غايات ، به نحو تحوّل است ، نه به اتّصالات و اضافات مقوليّه . پس ، از براى نفوس كاملهء نوع انسان ، اكوان و برزات سابقه و لا حقه و ماديّه هست ، بعضى عند الطّبيعة و بعضى ما قبل الطّبيعة ، و بعضى ما بعد الطّبيعه است كه انسان « طبيعى » و انسان « ملكوتى » و انسان « جبروتى » و « لاهوتى » . و به عبارت ديگر : انسان دنيوى و برزخى و اخروى مثالى و عقلى ، و انسان الهى - كه در علم عنائى حق است - باشند .
پس ، كينونت سابقهء عقل فعّال - مثلا - كينونت نفس ناطقه باشد ، خاصّه در كمّل كه استشعار دارند و « انجام » آنان ، به « آغاز » پيوندد و رقيقهء آنان ، مستهلك در حقيقت شود . و به اين گونه ، كينونت سابقه ، اتّفاق واقع شده از اهل شرع و عرفان و حكمت ؛ امّا از شرع ، مثل قول حق تعالى ، بنا بر تأويل :
« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ