« الوهيّه » مراد است و تعيين « الف » ، به اعتبار هزار اسم حق تعالى است كه در همهء مراتب وجود ، به همهء اسماء حسنى متجلّى است .
بيت
تجلّى لنا الحسنا باسمائها الحسنى * فما اعظم الاسماء و ما احسن الحسنا
و قد عمرت ليلى بها ، ربع عامر * و قضت لبانات الغرام ، بها لبنى
و ظلّت حمامات الحمى ، فى ظلالها * تغنى بها ، شجوا على الرّوضه الغنا
و بر اين قول ، اشكالات عويصه لازم آيد ، از تعطيل نفس از استعمال بدن ، در ازمنهء محدوده ، قبل از بدن و امساك از وجود ، به حيثيّتى كه زمان اجاده را ، نسبتى نيست به زمان امساك ، چه متناهى را نسبتى نيست به غير متناهى ، چنان كه اين اشكال لازم آيد ، بر قائلين به انقطاع مطلق فيض و از مطالبهء مخصّص حدوث و از علم تصحيح اعتقاد مذكور .
و عدم اطّلاع بر سر اقرار و انكار كه سر اقرار بىوجود بودن و سر انكار وجود داشتن است ، چه در نشأت علميّه وجود نداشتند ، « وجود » حق و « علم » حق بود :
« لك الملك و لك الوجود » مىگفتند و در سلسلهء عرضيهء زمانيه كه وهم و پندار آمد و اضافهء وجود به ماهيّات و انوار به موادّ و ظلمات ، در ميان افتاد ، انكار پديدار شد و ناقض عهد و پيمان شدند .
و امّا بر قول به حدوث نفس ، به حدوث بدن ، اينها « 1 » وارد نيايد ، چه حكما ، مخصّص حدوث نفوس جزئيه را ، استعدادات ابدان دانند ، و رابط حادث به قديم را ادوار « فلكيّه » ، و فيض اللّه را « دائم » ، و مستفيضات را « حادث » ، و وجه الله را « باقى » و وجه النّفس را - چه در نفس ، و چه در جسم - « فانى » دانند :
« كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ »
. « 2 »
و امّا دو شعبهء قول به قدم ؛ يكى ، قول به قدم نفوس است ، در سلسلهء زمان و اين قول بعض تناسخيّه است كه آنها ارذل اهل تناسخاند ، و اقلّ تحصيلا ايشانند كه قائلاند : در نفوس ، اعدادى هستند محدوده ، قديمه در سلسلهء عرضيهء زمانيّه و
هامش
( 1 ) - اين اشكالات .
( 2 ) - الرّحمن / 26 و 27 .