و نيز گفته است : « انسلخت من جلدى ، فرأيت من أنا » ، و « جلد » تخصيص ندارد ، به صورت بدن طبيعى ، بلكه بدن « مثالى » را هم شامل است ، چه آن هم « جلد » و « قشر » است و لبّ آدمى ، عقل بسيط مجرّد است .
فصل در « حدوث » و « قدم » نفس است :
بدان كه متكلّمين و جمهور حكماء ، قائلاند به « حدوث » نفس ناطقه ، و بعض حكما رفتهاند ، به « قدم » آن ، و قول به « حدوث » منشعب مىشود به دو شعبه و همچنين ، قول به قدم . امّا دو شعبهء قول به حدوث : پس ، معظم بر آنند كه نفس « حادث » است ، به حدوث بدن و اين نيز دو شعبه مىشود :
- يكى ، قول مشهور كه حدوث « نفس » باشد ، با حدوث « بدن » .
- و دوّم ، حدوث نفس به عين حدوث بدن كه دو « حدث » نباشد .
و اين ، قول صدر المتألّهين - قدّس سرّه - است كه نفس « جسمانية الحدوث » و « روحانية البقا » ست ، در اوّل « طبع » است ، و حركت جوهريّهء استكمالى كه مىكند تا روحانيّت ، يعنى : اتّصال به عالم عقل كلّى پيدا مىكند ، به نحو وصول به غايات كه پيش دانستى . و بر اين وارد نمىآيد ، آنچه بر مشهور وارد مىآيد كه استعداد حدوث زمانى و كون در وقت مخصوص ، با تجرّد چگونه مىشود ؟ و اگر حامل استعداد ، حدوث او بدن است ، پس چرا حامل استعداد فساد او نشود ؟ و حال آنكه او « فساد » ندارد : « خلقتم للبقاء لا للفناء » . « 1 »
و برخى از متكلّمين برآنند كه : حادث است ، قبل از بدن به ازمنهء محدوده و تمسّك جستهاند به قول نبى صلّى اللّه عليه و آله : « خلق الارواح قبل الاجساد بالفى عام » و همانا كه خواستهاند كه اعتقادشان را به عالم « ذرّ » و موطن « عهد » و « ميثاق » درست كنند و ندانستهاند كه آن عالم ، در « عرض » اين عالم نيست و در « زمان » اين عالم نيست و محيط به اين عالم است و در سلسلهء طوليهء نزوليّه است ، نه در سلسلهء عرضيّه و در دهر ايسر اعلاست ، نه در زمان ، و « الفين سنة » تأويلى دارد ، سنهء « ربوبيّه » و سنهء
هامش
( 1 ) - ما خلقتم للفناء ، بل خلقتم للبقاء ، « بحار الانوار » ، ج 6 / 249 .